تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب شهداء
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت 12:21 قبل از ظهر توسط حیدر
شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار
نمیدونم اون چیزی که توی چشماش میبینم رو شما هم میبینید؟
من پاکی و معصومیت رزمنده های دوران دفاع مقدس رو توی چهرۀ یه رزمندۀ جوون و مصمم امروزی میبینم!
چیزی که خیلی وقته به این راحتی ها نمیشه پیدا کرد ...

لینک های مرتبط:
ننه من تکاور شدم! (گزیده زندگینامه و تصاویر شهید صفری تبار)
کلیپ صحبت های شهید صفری تبار در گلزار شهدای اصفهان درباره شهداء و آرزوی شهادت
کلیپی از پیدا شدن جنازۀ نیروهای یگان ویژه صابرین سپاه در تپه جاسوسان
 
پی نوشت 1:
سلام. چیه؟! دلم خواست ، برگشتم! برنامه ام هم اصلآ مشخص نیست. شاید ادامه دادم ، شایدم نه ...
 
پی نوشت 2:
چشم به هم زدیم ، محرم هم از راه رسید. ان شاءالله امسال تاسوعا و عاشورا ، در جوار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج (ع) خواهم بود. دعاگوی همه هم هستم! راستی خیلی برام دعا کنید. یه کارایی میخوام انجام بدم که برای شروع ، به دعای خیر تک تکتون نیاز دارم! خوهشآ دریغ نکنید. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  نیروهای ویژه،  شهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 09:01 بعد از ظهر توسط حیدر
امام خمینی (ره): ملتی که شهادت دارد ، اسارت ندارد.



پی‌نوشت:

این عکس ، روانم رو نابود کرد. خدایا؛ خودت کمکم کن ... دیگه طاقت ندارم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: غزه،  ویژه،  شهداء،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 07:38 بعد از ظهر توسط حیدر

صهیونیست های خونخوار و جنایتكار بدانند كه خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد را دوچندان می كند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره مندی های مادی خود را در راه دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استكبار فدا كردند و این ارزش والایی است كه همه‌ی وجدان های انسانی در برابر آن سر تعظیم فرود می آورند. رضوان خدا بر او و بر همه ی مجاهدان راه حق باد.
«بخشی از پیام امام خامنه‌ای به مناسبت شهادت فرمانده جهادی ، عماد مغنیه»

پی‌نوشت:
سلام. خبر آمد خبری در راه است ... دعا کنید!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: لبنان،  ویژه،  شهداء،  حضرت آقا،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 07:06 بعد از ظهر توسط حیدر
به گزارش واحد اطلاع‌رسانی رزمنده‌گان مقاومت پاراچنار ، ظهر امروز (ساعت ۱۳ روز جمعه ۲۸ بهمن به وقت تهران) در حالی که اهالی پاراچنار از نماز جمعه به منازل و محل کسب و کار خود باز می‌گشتند ، انفجاری مهیب تمام این شهر را لرزاند. این انفجار که در کورمی بازار (یکی از پر اردحام‌ترین بازارهای پاراچنار) و توسط یک عامل انتحاری برروی یک موتور سیکلت انجام شد ، 26 شهید و  45 جان‌باز در پی داشت.
لازم به ذکر است فرد انتحاری ، از وابسته‌گان گروهک مرتد وهابیت و نیروهای طالبان پاکستان بود که شب قبل را در هتل الفاروق پاراچنار (متعلق به سلفیون ایالت کورم ایجنسی) گذرانده و تمهیدات و چه‌گونه‌گی جنایت وی نیز در همان هتل طرح‌ریزی شده بود. از همین رو مردم نماز‌گزار پاراچنار پس از پی بردن به این موضوع ، به هتل مزبور حمله‌ور می‌شوند تا آن‌جا را که لانه‌ی فساد و جاسوسی وهابیون بوده به آتش بکشند که با اقدام شدید ارتش پاکستان مواجه شده و در همین اثناء ، 7 تن از شیعیان معترض به ضرب گلوله‌ی ارتش پاکستان به شهادت رسیده و یک تن دیگر نیز با اقدام عمدی ، در زیر شنی‌های تانک ارتش له شده و شهید می‌گردد. گفتنی است دو خودروی ون نیز که امروز از پیشاور به سمت پاراچنار در حرکت بودند به دلایل نامعلومی هنوز به مقصد خود نرسیده و از سرنوشت سرنشینان این دو خودرو نیز اطلاعی در دست نیست.
گفتنی است این دومین حادثه‌ی دل‌خراش در پاراچنار پس از انعقاد قرارداد به اصطلاح صلح از اول پاییز ۱۳۹۰ می‌باشد که به صورت یک طرفه و از جانب وهابیون و طالبان نقض می‌شود. شایان ذکر است پاراچنار در سه ماه گذشته ، آرام‌ترین روزهای خود را ظرف ۶ سال اخیر داشته است. همچنین اقدامات امروز در پاراچنار، بی‌ارتباط با سفر رییس جمهور کشورمان به آن کشور نیست. لذا انتظار می‌رود جهت تسلای خاطر مظلومان پاراچنار دولت جمهوری اسلامی موضعی قاطع اتخاذ نماید.

تصویری از انفجار امروز در پاراچنار
تصویری از انفجار امروز در پاراچنار

پی‌نوشت:
سلام. حرفی برای گفتن ندارم. یعنی نه که نداشته باشما ، اما دیگه خسته شدم از "حرف زدن" ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  شهداء،  ویژه،  پاراچنار، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 03:18 بعد از ظهر توسط حیدر
در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران و همچنین ولادت پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفی (صلوات‌الله علیه)، آیین رونمایی و نمایش مستند «زخم پیوار» (روایتی از مظلومیت شیعیان پاراچنار) کاری از مستندسازجهادی و حزب‌اللهی «سهیل کریمی»، با حضور اعضاء گروه «مدافعان پاراچنار» و دیگر فرهیختگان و اصحاب رسانه برگزار خواهد شد.
زمان: پنجشنبه 20 بهمن 1390، از ساعت 15:00
مکان: خیابان آیت‌الله طالقانی، بعد از برج بانک ملت (تقاطع خیابان ایرانشهر)، نبش خیابان شهید موسوی، موزه مرکزی شهداء
نشانی از ایستگاه متروی شهید مفتح: بعد از دیوارهای لانه جاسوسی، روبه‌روی اتاق بازرگانی، موزه مرکزی شهداء
منتظر حضور گرم و پرشور همه شما عزیزان هستیم ...

لینک مرتبط:
برای مشاهده تیزر مستند زخم پیوار، اینجا را کلیک نمایید.

پی‌نوشت مهم:
سلام. 17 ربیع‌الاول پارسال (سال 1389) رو یادتونه؟ همون روزی که قرار شد برای آزادی پاراچنار از دست وهابیت و طالبان ، روزه بگیریم؟ امسال هم قراره 17 ربیع‌الاول (مصادف با جمعه 21 بهمن 1390) ، به همون نیت روزه بگیریم. اصلآ 17 ربیع‌الاول ، شده روز جهانی همبستگی با شیعیان پاراچنار. اگه نمی‌تونیم سلاح بدست بگیریم و یا با کمک‌های نقدی و غیرنقدی به یاری این شیعیان مظلوم بریم ، حداقل روز 17 ربیع‌الاول (جمعه 21 بهمن 1390) رو همه با هم با این نیت ، روزه بگیریم: «یک روز روزه‌ نذر می‌کنم برای بازگشت هر چه سریع‌تر آرامش به پاراچنار، با نیت سهیم شدن در جهاد مقدس مظلومان آن دیار علیه کفر جهانی و جهل شیطانی، قربة الی الله ...»

پی‌نوشت:
به دوستانتون هم اطلاع بدید. هم برای حضور در مراسم رونمایی مستند و هم برای روزه گرفتن. خدا خیرتون بده!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شهداء،  ویژه،  پاراچنار، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 ساعت 07:44 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام. چند روزه شروع به خوندن کتاب «از معراج برگشتگان» کردم. این کتاب ، مجموعه خاطرات جالب و شنیدنی «حمید داوودآبادی» از دوران انقلاب و دفاع مقدسه که انصافآ خیلی زیبا و تأثیرگذاره و آدم رو به فضای اوائل انقلاب و جنگ تحمیلی می‌بره. پیشنهاد میکنم از دستش ندین و حتمآ مطالعه کنید.

پی‌نوشت:
دارم تاوان دلتنگیمو می‌دم ، کنار تو به آرامش رسیدم ، بیا دنیامو زیبا کن دوباره ، خدایا از تو زیباتر ندیدم ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دفاع مقدس،  انقلاب اسلامی،  شهداء،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 دی 1390 ساعت 01:51 بعد از ظهر توسط حیدر

كاروان می‌آید از شهر دمشق/ بر سر خاك شه سلطان عشق
كاروان با خود رباب آورده است/ بهر اصغر شیر و آب آورده است
كاروان آمد، ولی اكبر نداشت/ ام‌لیلی شبه پیغمبر (ص) نداشت
كاروان آمد ولی شاهی نبود/ بر بنی‌هاشم دگر ماهی نبود ...

پی‌نوشت 1:
شهادت امام حسین علیه‌السلام ، حرارتی در دل‌های مؤمنان افروخته که تا ابد خاموشی ناپذیر است!

پی‌نوشت 2:
سلام. شهادت مهندس مصطفی احمدی روشن و مهندس قشقایی رو به حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مقام معظم رهبری و خانواده‌های این عزیزان تبریک عرض می‌کنم و به قول حضرت امام (ره) ، بکشید ما را ؛ ملت ما بیدارتر می‌شود ...

پی‌نوشت 3:
یکی دو روز پیش ، اعلامه فوت معلم ریاضی دوران راهنماییم (آقای غلامحسین زواری) رو روی دیوار دیدم. انصافآ خیلی ناراحت شدم. ایشون معلمی بود که نمی‌گم نگرش منو نسبت به ریاضی عوض کرد و علاقمو نسبت به این درس مضخرف (!) زیاد ، اما معنی واقعی «معلم بودن» رو بهم فهموند ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایاً ًكمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 09:01 قبل از ظهر توسط حیدر
موضوع انشاء: احساس خود را درباره عکس ذیل بنویسید!



پی‌نوشت بی‌ربط:
گاهی وقتا یادمون میره «چیزی که عوض داره ، گله نداره!»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  شهداء،  تحلیل،  غزه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط حیدر
پدر کودک را بغل کرد و در آغوش گرفت.
کودک هم می‌خواست پدر را بلند کند و در آغوش بگیرد ؛ ولی نتوانست.
با خود گفت: حتمآ چند سال بعد می‌توانم!
بیست سال بعد ، پسر توانست پدر را بلند کند.
پدر سبک بود ؛ به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان ...



پی‌نوشت:
سلام. تو چشم برهم زدنی ، نصف دهه اول محرم تموم شد! من که انگار طلسم شدم! نمی‌دونم چم شده. امیدوارم زودتر به خودم بیام. دارم فرصت‌ها رو یکی یکی از دست می‌دم. دعام کنید رفقا!

پی‌نوشت بی‌ربط:
امیدوارم جمهوری اسلامی تو ادامه روابطش با روباه پیر ، یه تجدید نظر کلی و فوری داشه باشه!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  شهداء،  دفاع مقدس،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 آبان 1390 ساعت 12:46 قبل از ظهر توسط حیدر

سلام. شهادت سرتیپ پاسدار حسن تهرانی‌مقدم (مسئول جهاد خودکفایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) و 16 نفر از پاسداران انقلاب را به محضر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مقام معظم رهبری (مدظل العالی) ، خانواده‌های این عزیزان و ملت شریف ایران تبریک و تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم با شهدای کربلا محشور بشن. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390 ساعت 09:49 قبل از ظهر توسط حیدر
چند صباحی از اون روز که یهو قرار شد بریم و با شور و شوق تو نصف روز وسایلمو جمع کردم می‌گذره. اونجا کار زیاد بود و اکثرآ هم روی ارتفاعات. از روستای قراویز و گیلانغرب گرفته تا سومار و میمک (تپه شهداء) و منطقه بکر و دست‌نخورده سارات. بچه‌ها هم به عشق شهدا و ملاقات با حضرت آقا ، انصافآ مردونه کار می‌کردن. چه روزها و شب‌هایی که عقب نیسان گذروندیم و خاطره شد ...

 
اینجا «سارات» هست. منطقه‌ای بکر و دست‌نخورده توی سومار (صفر مرزی) و نه کاروان‌های راهیان نور و نه هیچ‌کس دیگه بدون حکم تردد ، نمی‌تونه واردش بشه. اینجایی که دوستم نشسته ، تقریبآ آخرین نقطه این منطقه هست. اون سیاهی‌هایی هم که بعد از کوه‌ها می‌بینید ، منطقه مندلی عراقه که پیکر 96 نفر از شهدای عزیزمون اونجا جا مونده و عراق اجازه تفحص رو به ایران نمی‌ده ...

اما آدم که لیاقت نداشته باشه ، یک روز قبل اینکه بتونه مولاش رو ببینه ، بهش می‌گن باید وسایلتو جمع کنی و برگردی! به همین راحتی! حتی اگه قرار بوده باشه تا آخر ماجرا بمونی ... اینطوری میشه که به خودت ، ایمانت ، تقوات و خیلی چیزای دیگه شک می‌کنی و وقتی این اتفاق رو می‌گذاری کنار مسائل دیگه‌ای که توی زندگیت پیش اومده ، به این نتیجه می‌رسی که یک جای کارت اساسی می‌لنگه ...

پی‌نوشت 1:
سلام. بالاخره برگشتم. با اینکه یکسری چیزا رو اونجا از دست دادم و از همه مهمتر دلم رو جا گذاشتم ، اما افتخار می‌کنم چند وقت بین آدمایی زندگی کردم که توی ساده‌دلی و مرام و قناعت ، مثال زدنی هستن. افتخار می‌کنم تو هوایی نفس کشیدم که رهبرم ، ولی‌امرم ، عشقم هم نفس می‌کشید ...

پی‌نوشت 2:
واقعآ راست می‌گن که آدم‌ها تو سفر همدیگه رو بهتر می‌شناسن! من توی این سفر ، نظرم راجع به دوتا از دوستام ، 180 درجه تغییر کردم. انگار تازه شناختمشون!

بعدالتحریر:
از طرف می‌پرسم: «الان این کاری که می‌خوای انجام بدی ، غیرقانونیه دیگه؟» بهم جواب می‌ده: «نه بابا! غیرقانونی نیست. فقط خلاف بخش‌نامه است!!!»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  حضرت آقا،  شهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط حیدر
در این عکس ، شهید خواجوئی به خواب عمیقی فرو رفته و دوستانش به شوخی ، این برگه را روی سینه‌اش گذاشته‌اند ...!

مهرداد خواجوئی در سال 1348 به دنیا آمد؛ اهل تهران بود و در كوچه پس كوچه‌های این شهر بزرگ شد. مثل همه‌ی كودكان به آموختن علم پرداخت و در سال 1359 به كرمان رفت. علاقه‌ی شدیدی به علوم اسلامی و دینی داشت و به همین دلیل در سال 1362 وارد حوزه‌ی علمیه‌ی كرمان شد و با عشقی زایدالوصف به مطالعه پرداخت. خواجویی كه شوق لقاء حق را در سر داشت ، در همان سال به عضویت بسیج درآمد و در واحد اطلاعات عملیات لشكر 41 ثارالله (ع) به خدمت مشغول شد. مهرداد غواص ماهری بود و حتی در عملیات كربلای 4 به منظور شناسایی پل‌های عراقی ، دور جزیره‌ی ام‌الرصاص را بر خلاف جهت آب شنا كرد و موفق شد مواضع دشمن را شناسایی نماید.
خرداد سال 1367 مهرداد به آرزویش رسید. اصابت تركش خمپاره به سر و نخاع باعث شد تا خون سرخش بر خاك شلمچه بریزد و چند روز بعد در بیمارستانی در اهواز آسمانی شود. مهرداد در سنّ 19 سالگی به آسمان بیكران شهادت بال گشود و در بهشت زهرای (س) تهران آرام گرفت.

خاطره‌ای از شهید:
یكی از مربی‌های دانشكده سپاه را فرستاده بودند به قرارگاه سد دز تا كار با قطب‌نما را به بچه‌های واحد اطلاعات عملیات آموزش بدهد. جلسه آموزش كه تمام شد ، مهرداد به مربی گفت: من پنج - شش تا كار دیگه می‌تونم با قطب‌نما انجام بدهم. بعد هم كارهایی راكه توی مأمریت‌های شناسایی تجربه كرده بود و یاد گرفته بود،برای او توضیح داد.
عصر همان روز ، مربی رفته بود پیش مهرداد و از او خواسته بود مطالبی را كه صبح گفته بنویسد تا آنها را (از جمله تلفیق كار با قطب‌نما و ستاره‌شناسی) به نام خودش در دانشكده تدریس كند. مهرداد قبول نكرد چیزی بنویسد. دست آخر وقتی اصرار مربی و انكار مهرداد به جدال لفظی تبدیل شد ، حاضر شد چیزهایی را كه گفته بود برایش تكرار كند و مربی خودش بنویسد.
البته یك شرط هم گذاشت؛ آن هم اینكه جایی از مهرداد خواجویی نامی برده نشود.

پی‌نوشت:
سلام. فكر می‌كنید چند نفر از ماها می‌تونیم مثل این شهید ، نفسانیت رو زیر پاهامون لگدمال كنیم؟

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 ساعت 02:18 بعد از ظهر توسط حیدر
شهید فرانسوی كمال كورسل

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر ، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. «ژوان» دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد. محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نکند.
در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آن‌ها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که باز هم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند. بعد از مدتی، رفت و ‌آمد «ژوان کورسل» با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد.
غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش «مسعود» لباس پوشید برود کانون برای مراسم. «ژوان» پرسید: «کجا می‌ری؟» گفت: «دعای کمیل» ژوان گفت: «دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!» گفت: «بفرمایید». چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با «مسعود» رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند. هفته بعد ، از ظهر آمد. با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بریم دعای کمیل» گفتند: «حالا که دعای کمیل نمی‌روند»؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یک روز بچه‌های کانون دیدند «ژوان» نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد هم دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. «مسعود» شیعه شدن او را جشن گرفت. وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)» گفت: «می‌خواهم اسمم رو بذارم علی» مسلمان‌های پاریس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذیتش می‌کردند. مسعود گفت: «نه، بذار یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین (ع).» گفت: «پس چی» مسعود گفت: «هرچی دوست داری»
چه اسم زیبایی برای خودش انتخاب کرد؛ «كمال». مسیحی بود، شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود. مادرش، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «شما بچه منو منحرف می‌کنید» بچه‌ها گفتند: «چند وقتی مادرت را بیار کانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
کتابخانه کانون بسیار غنی بود. کمال هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری را. خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت. یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم» مسعود گفت: «برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان.» آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: «کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها صحبت کردم. بنا شده برم عراق، از راه کردستان هم قاچاقی برم قم.» با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی!» اما خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو - سه بود.
ظرف پنج - شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد. اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.» خیلی راحت می‌گفت: «من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.» کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین (ع) روی او بماند. می‌گفت: «به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی (ع) و من هست.»

تصویری از مزار شهید كمال كورسل

یک روز از «مدرسه حجتیه» زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند. مسعود گفت:«حالا چه زنی می‌خواهی؟» گفت:«نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد.» مسعود هم گفت:«این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند!» هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت. «مسعود» یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند «طلبه‌ها چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.» رفت کتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته.» جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «باشه» خیلی به حضرت امام (ره) ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع دستورات اهل بیت (ع) است. هر وقت‌ ما گفتیم: «امام» می‌گفت: «نه! حضرت امام»
یک روز رفت پیش مسعود و گفت: «می‌خواهم برم جبهه» ایام عملیات مرصاد 2 بود. مسعود گفت:«حق نداری» گفت: «باید برم» مسعود گفت: «جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است.» فردای آن روز رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت ، هشت - نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هر روز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد و بعد شیعه. مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده. چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع. کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد. یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر «کمال کورسل» شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم یا شاید با یک روژه‌گاردی دیگر!
کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما ، تا همیشه سبز باد!
راوی: سید مسعود معصومی - منبع: وبلاگ یاران ناب

پی‌نوشت:
سلام. واقعآ تحت تأثیر قرار گرفتم! خدا كنه ما هم مثل این شهید بزرگوار ، بتونیم راه درست رو  پیدا كنیم و به خدا برسیم. راستی تولد حضرت زینب (س) رو هم تبریك عرض می‌كنم.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ساعت 12:49 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. باورم نمیشه كه امیرحسین صابری هم پركشید! همین پارسال بود كه توی یادمان عملیات فتح‌المبین (شوش) با هم خادم بودیم. امسال شده بود مسئول پشتیبانی اردوهای جهادی (كمك به روستاهای محروم استان خوزستان). یك هفته پیش (24/اسفند/89) ساعت 8 صبح به همراه 4 نفر دیگه از شوش می‌رفتن خرمشهر برای خرید وسایل كه یه كامیون كه راننده‌اش خواب بوده ، از روشون رد میشه. به همین راحتی! 4 نفر به شهادت می‌رسن و یك نفر دیگه (از بچه‌های دزفول) به شدت زخمی میشه كه الان توی بیمارستانه.

شهید امیرحسین صابری
شهید امیرحسین صابری ، فروردین 1389 ، یادمان عملیات فتح‌المبین


پیكر شهید امیرحسین صابری روی دوش دژبان‌های ارتش (پدر شهید ، سرهنگ بازنشسته ارتشه)


آخرین وداع دوستان و آشنایان با شهید صابری


مشاهده صورت شهید قبل از خاكسپاری


پدر شهید در قبر ، دقایقی قبل از خاكسپاری


در وصف این پدر ، چیزی نمی‌تونم بگم جز "كوه استقامت و ذوب در ولایت"
با اینكه پسرشو از دست داده ، ولی چون در راه خدا به شهادت رسیده ، حتی حاضر نشد لباس مشكی بپوشه. گریه هم نكرد. تازه به ما هم می‌توپید كه چرا گریه می‌كنید! با اینكه این پسرشو خیلی دوست داشت ، اما مثل یه "مرد" ایستاد. می‌گفت منم می‌خواستم با پسرم برم ، اما نشد. خدا حفظش كنه ...

پی‌نوشت:
شهادت پایان نیست ، آغاز است. «شهید آوینی»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آذر 1389 ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط حیدر

امشب شب سوم محرم بود ...
من برای رفتن به مهمانی امام حسین (ع) محیا میشدم و او برای رفتن به مهمانی فلان حاجی.
من رخت سیاه به تن میکردم و او در حال آرایش و انتخاب لباسی مناسب و زیبا بود.
من از درون گُر گرفته بودم و او در حال امتحان کردن ادلکن های مختلف بود.
من در هئیت برای مظلومیت رقیه (س) دختر امام حسین (ع) اشک میریختم و او در مهمانی ، راجع به مدل موی رقیه دختر فلانی صحبت میکرد.
من در هیئت به مصائب حضرت زینب (س) فکر میکردم و او در مهمانی با بقیه دخترهای فامیل ، پشت سر زینب خانم غیبت میکرد.
من در هیئت به این فکر میکردم که آیا خداوند به من فرصت میدهد که در رکاب امام عصر (عج) ، انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم؟ و او در مهمانی به این فکر میکرد که چگونه میتواند کَل زهرا را بخواباند!
من در هیئت ، او در مهمانی ...
آهای مردم! اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید. کاروان حسین (ع) به کربلا رسید ...

پی نوشت:
سلام خدمت همه. امیدوارم هرچه زودتر ، نوای دلنشین یالثارات الحسین (ع) توسط امام زمان (عج) در جهان طنین انداز بشه و داغ دل شیعه تسلی پیدا کنه.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]



طبقه بندی: شهداء،  دل نوشته، 
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: