تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب دل نوشته
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 بهمن 1391 ساعت 04:12 بعد از ظهر توسط حیدر
با عرض سلام خدمت همه دوستانی که شاید چند سال ، شاید چند ماه و یا حتی شاید چند روزه با این وبلاگ آشنا شدید و کم و بیش بهش سرمیزنید و مطالبش رو دنبال میکنید.
25 سال از زندگی من گذشته و من از 18 سالگی تا الان ، روزهای خیلی خیلی سخت و رنج آوری رو پشت سرگذاشتم. ماجراهایی تو زندگیم اتفاق افتاد که هرکدومش به تنهایی میتونه یه کتاب یا فیلم بشه (حالا دارم رو پیشنهاداتش فکر میکنم!). حسرت خیلی چیزا رو می خوردم! از اینکه بعضی ها چیزی رو راحت بدست میارن و قدرشو نمیدونن و من که در به در دنبالشم و بدستش نمیارم ، خیلی حرص میخوردم. مثل بچه ها هم مدام با خدا دعوا و قهر و آشتیم به راه بود! بعضی رفتارها و عادت هام هم بد بود. به خاطر جوونی و خامی و صدالبته روحیاتی که داشتم و دارم ، کارایی کردم که الان از بعضیهاشون خیلی پشیمونم. زندگی یکی دو نفرم خراب کردم که البته سریع چوبشو خوردم و امیدوارم خدا هم منو ببخشه!
اما تو این چند روز ، خوب نشستم با خودم فکر کردم و برنامه ریختم و تصمیم گرفتم زندگیمو از این وضعیت خارج کنم. شاید تا الان ، راه های اشتباه زیادی رو رفته باشم ، یا طرف مقابلم رو اشتباه گرفته بوده باشم، اما معتقدم این اتفاقات باید تو زندگیم می افتاد تا به اینجا برسم. البته هنوزم اول راهم ها! ولی فکر کنم با کمک خدا ، حداقل جادۀ درست رو پیدا کردم! البته ریکس قرار گرفتن تو این مسیر خیلی بالاست! ولی سعی میکنم با اضافه کردن به دانشم و متمرکز شدن روی کار و فکر کردن به هدفم و از همه مهمتر یاری خدا ، از پسش بربیام.
تو این سالها ، با حرفام دل خیلی ها رو شکستم و خیلی ها رو از خودم رنجوندم. امیدوارم هم اونا منو ببخشن و ازم بگذرن ، هم خدا! چون فکر کنم به اندازه کافی تو این دنیا تقاص پس دادم و چندتا موقعیت خیییییییییییلی خوبی که توی مشتم بود رو راحت از دست دادم. البته گاهآ مشکل از خودم هم بوده ها ، ولی ... بی خیال! در هر صورت ، این فصل از زندگی من هم تموم شد. یعنی خودم تمومش کردم. به عبارت دیگه میخوام بازیگرا ، داستان و حتی لوکیشن سریالم رو عوض کنم! برای همین قصد دارم تمام چیزهایی که من رو به هرطریقی به خاطرات ناخوشایند گذشته وصل میکنه ، از بین ببرم که متأسفانه یا خوشبختانه این وبلاگ هم جزو این پروسه است! البته این اتفاقات یکم زمان میبره و زمینه سازی میخواد! ولی اگه خدا بخواد ، این تغییرات حتمیه! چون دیگه هیچ امیدی وجود نداره که همین وضعیت رو ادامه بدم و به جایی که میخوام برسم. پس باید از همۀ چیزهایی که راهم رو سد کردند دل کند و توکل کرد به خدا و یا علی! (البته زودتر از اینا باید اینکارو میکردم. اما ...)
البته اتفاقات خوب هم زیاد برام افتاد، اما غالب حوادث و مسائل زندگیم من رو به سمتی هدایت کرد که یه آدم بی حوصله و افسرده و تنها بشم. اما دیگه کافیه! من تازه اول راهم. باید توکل کرد و زد به دریا! با حرف زدن کسی به جایی نرسیده!
خب! دستور کار جدید این وبلاگ اینه:
من ان شاءالله فردا شب دارم میرم سفر و حدود 40 - 45 روزی نیستم. این وبلاگ تا زمانی که برگردم ، به همین حالت باقی می مونه و شما میتونید نظرات و پیشنهادات خودتون رو توش ارائه بدید. من هم ان شاءالله وقتی برگشتم ، میخونم. اما جواب نمیدم. چرا؟ چون وقتی برگردم ، میخوام به یاری خدا این وبلاگ رو کلآ از سیستم میهن بلاگ پاک کنم و خلاص! دیگه هم قرار نیست دوباره ساخته بشه. چون اسم این وبلاگ به دلیل پیشکسوت بودن (تف به ریا!) 3 حرفیه (Gun) و در سیستم جدید میهن بلاگ هم اسم وبلاگ نمیتونه کمتر از 4 حرف باشه. پس این وبلاگ ، رسمآ از صحنه روزگار حذف میشه و من هم دوباره وسوسه نمیشم که برپاش کنم! کسی هم نمیتونه ازش سوءاستفاده کنه. البته اگه حرفی ، حدیثی ، چیزی هست ، من تا فردا شب هستم و جواب میدم. ولی فقط تا فردا شب!
امیدوارم که هرجا هستید ، خوب و خوش و خرم و شاد و خندان باشید. برای من هم همیشه و همه جا ، خیلی خیلی دعا کنید که به دعای تک تکتون نیاز دارم. عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد، بچه‌بازیست مگر؟! عشق جگر می‌خواهد! یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: عمومی،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 ساعت 09:38 بعد از ظهر توسط حیدر
خدایا! چقدر زود عذاب گناهان را نازل میکنی!
من تنها یک گناه کردم و عاشق شدم؛
زود بود که با دور کردنش از من ، مرا در عذاب دوریش بسوزانی ...

پی نوشت:
سلام. شهادت پیامبر رحمت (ص) و امام غریب حضرت امام حسن مجتبی (ع) رو به همه مسلمانان جهان (خصوصاً شیعیان) تسلیت عرض می کنم. من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید خواهشاً که داغونما! یعنی لِه لِه ...


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 دی 1391 ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط حیدر
تازه الان که حرف رفتن رو لبته، قدر اون لحظه ها رو فهمیدم! هنوز اگه بخوای برای بودنم ، مث گذشته جونمو می دم ...

طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط حیدر
نمیدونم خاصیت زمستونه یا کفاره گناهام! البته شایدم به خاطر آلبوم جدید خواجه امیری باشه ...
ولی انگار برگشتم به گذشته؛ دوباره تنهایی و بستنی کاکائویی و عمرو دیاب و یونیت و جدیدآ Call of Duty!
حس دوست داشتنیِ خسته کننده ایه. همش تکرار و تکرار و تکرار

حرف هایی از سر خستگی برای خالی شدن (خدایا نشنیده بگیر):
خسته شدم. بریدم. حداقل تهِ تکرارهای پارسال ، یه امیدی بود به رسیدن. اما الان چی؟ منتظرم رسمآ بره و من از ته دل باور کنم که منو اینجا گذاشت و خودش رفت! پس اون همه دوندگی هام چی میشه خدا؟ اوووووون همه قول و قراری که با هم گذاشتیم ، اون همه چله ها ، اون همه آبرو گذاشتنا ، اون همه دل خوش کردنا و خوشحال شدنا و امیدوار شدنا و ...! یعنی همشون «به همین راحتی» کشک؟! بابا اگه به صلاحم نیست ، پس چرا همش جلو چشممه؟! پس چرا هرروز باید با کوچکترین مسئله ای یادش بی افتم و داغ دلم تازه شه؟ چرا نمیگذاری فراموشش کنم؟ مگه خودت وعده ندادی یا خودش رو میدم ، یا کمک میکنم فراموشش کنید؟ پس چرا هرروز بیشتر دیوونش میشم؟ دیگه طاقت ندارم.
بقیه هم که منو نمیفهمن. تو دنیای خودشونن و فقط بلدن زخم زبون بزنن و تیکه بار آدم کنن! البته گور بابای همشون ، ولی مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟ چقدر طاقت داره؟ چندبار میتونه لب چشمه بره و تشنه برگرده و دم نزنه؟ چقدر میتونه به اونایی که دارن و قدرشو نمیدونن نگاه کنه و حسرت (غبطه) بخوره؟ چقدر میتونه به بیرحمی یه نفر فکر کنه؟ چقدر میتونه به حماقتای نادانسته خودش فکر کنه؟ مگه خودت این عشق رو تو دلم نگذاشتی؟ مگه خودت راهشو (بهتره بگم راه های مختلف رسیدن بهشو) بهم نشون ندادی؟ مگه خودت بهترینش رو جلوی پام نگذاشتی؟ اصلآ مگه خودت روحیات منو نمیشناختی؟ مگه نمیدونستی اینجوری ام؟ پس چرا؟ آخه چرا؟ چرا بردیم تو بهشت و دوباره برم گردوندی تو قفس و درو قفل کردی؟ پس کی این آسایشی که خودت گفتی بعد هر سختی در پیشه ، بهم میرسه؟
دیگه تحمل این قفس لعنتی رو ندارم! خودتم میدونی! خلاصم کن! یا ببرم ، یا ببرم! دیگه طاقت اینجا موندن رو ندارم. نمیخوام همرنگ این جماعتِ مسخرهِ کوچیکِ اهل شعارِ ضعیفِ پست بشم! دیگه از خلاف جریان شنا کردن خسته شدم! من اهل اینجا نیستم ...

پی نوشت:
سلام. میگن تا وقتی یه آدم تشنه آب نخورده ، میتونه خوب تشنگی رو تحمل کنه. اما امان از وقتی که یک جرعه (فقط یک جرعه) آب بخوره و دیگه نگذارن بخوره! و بدتر از اون اینه که جلوی همین آدم ، آب بخورن! حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ...


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر 1391 ساعت 12:41 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. ان شاءالله به زودی میخوام یه سفر برم. یه سفر خوب به یه جای خیلی خوب که یهویی پیش اومد! ولی با خودم عهد کردم به هیچکس (حتی پدر و مادرم) نگم کجا میرم! دیگه بسه هرچی همه چیزمو همه فهمیدن! بسه زندگی کردن برای خوش آمد دیگران! دیگه میخوام برای خودم زندگی کنم! فقط و فقط خودم! فقط هم به خدا جواب پس می دم ... همین!


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر 1391 ساعت 09:45 بعد از ظهر توسط حیدر
خدایا دارم کم میارم!
کجایی؟ پس قول و قرارمون چی شد...؟
خسته ام

پی نوشت:
این روزها «اصلآ» حال خوبی ندارم ...


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت 12:21 قبل از ظهر توسط حیدر
شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار
نمیدونم اون چیزی که توی چشماش میبینم رو شما هم میبینید؟
من پاکی و معصومیت رزمنده های دوران دفاع مقدس رو توی چهرۀ یه رزمندۀ جوون و مصمم امروزی میبینم!
چیزی که خیلی وقته به این راحتی ها نمیشه پیدا کرد ...

لینک های مرتبط:
ننه من تکاور شدم! (گزیده زندگینامه و تصاویر شهید صفری تبار)
کلیپ صحبت های شهید صفری تبار در گلزار شهدای اصفهان درباره شهداء و آرزوی شهادت
کلیپی از پیدا شدن جنازۀ نیروهای یگان ویژه صابرین سپاه در تپه جاسوسان
 
پی نوشت 1:
سلام. چیه؟! دلم خواست ، برگشتم! برنامه ام هم اصلآ مشخص نیست. شاید ادامه دادم ، شایدم نه ...
 
پی نوشت 2:
چشم به هم زدیم ، محرم هم از راه رسید. ان شاءالله امسال تاسوعا و عاشورا ، در جوار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج (ع) خواهم بود. دعاگوی همه هم هستم! راستی خیلی برام دعا کنید. یه کارایی میخوام انجام بدم که برای شروع ، به دعای خیر تک تکتون نیاز دارم! خوهشآ دریغ نکنید. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  نیروهای ویژه،  شهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 02:00 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. انگار همین دیروز بود ؛ 12 اسفند 1383. این وبلاگ رو تأسیس کردم تا علاقم نسبت به سلاح‌های مختلف رو نشون بدم! (اسم وبلاگ برای همین Gun هست) اما دلم نمی‌خواست کسی بدونه کی هستم. بنابراین با اسم مستعار شروع به نوشتن کردم. اون زمان ، مطالبی رو از مجله تخصصی جنگ‌افزار تایپ می‌کردم و با عکس می‌زدم توی وبلاگ. اسم اینجا رو هم گذاشته بود وبلاگ تخصصی اسلحه و مهمات. یادش بخیر! سرخوش بودم برای خودم ... بعد چند وقت ، یه شیرِ پاک خورده‌ای حرفی زد که راستش بهم برخورد! گفت «یعنی هنر تو فقط اینه که از مجله جنگ‌افزار کپی کنی؟!»
این شد که از فاز صرفآ جنگ‌افزار ، زدم تو فاز مطالب نظامی! مطالب مختلف نظامی رو از اینطرف اونطرف کپی می‌کردم و با ذکر منبع ، توی وبلاگم قرار می‌دادم! بعد یه مدت ، با خودم گفتم این که نشد وبلاگ! از اونجا بود که شروع کردم به تولید محتوا! اولش سخت بود و زیاد از خودم چیزی نمی‌نوشتم. فوقش یه پی‌نوشت! ولی بعد کم‌کم دستم راه افتاد و گفتم هرچی بادا باد! می‌نویسم ، هرکی خوشش نیومد ، نیاد اینجا! همین‌قدر مغرورانه! واللا!!!
تقریبآ از همون زمان بود که اسم وبلاگو به یک وبلاگ مذهبی نظامی تغییر دادم. مخاطبم هم کم‌کم (چه شعرگونه!) تغییر کرد و طیف بیشتری رو در بر گرفت. تصمیم گرفتم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم و چون کسی نمی‌دونست این وبلاگ کیه ، خیلی راحت بودم و همه حرفمو می‌زدم بی‌نگرانی! اما این وسط مسائلی پیش اومد که باعث شد خیلی از دوستان و اطرافیانم بفهمن این وبلاگ برای منه و دیگه راحت نتونم حرفام رو بنویسم. برای همین مدت‌هاست که دیگه اونجوری که می‌خوام ، وبلاگم رو بروز نمی‌کنم و اگر هم بروز کنم ، چیزی نیست جز حدیث نفس ...
روزهای خوب و بد زیادی رو اینجا سپری کردم. از بحث‌های بیهوده با آدم‌های بیهوده و صحبت‌های مفید با آدم‌های به‌دردبخور و پیدا کردن دوستانی که گاهآ دوستی‌مون فراتر از فضای مجازی پیش می‌رفت و به دنیای حقیقی کشیده می‌شد! تجربیات زیادی هم تو این 7 سال کسب کردم. تجربیاتی که شاید اگه این وبلاگو نمی‌زدم ، هرگز بدستشون نمی‌آوردم.
اما دیگه حدیث نفس کافیه! شاید تو یه وبلاگ دیگه و با یه اسم و رسم دیگه وبلاگ‌نویسی رو ادامه بدم و حرفای دلمو بزنم ، اما تصمیم گرفتم این وبلاگ رو که اتفاقآ خیلی دوستش دارم و خیلی هم براش وقت گذاشتم ، بروز نکنم! باید کم‌کم از چیزایی که دوستشون دارم دل بکنم تا بتونم از خودم بگذرم و به خدا برسم (ان‌شاءالله). راه درازی در پیش داریم ، پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
در آخر هم از همه دوستان و همراهان عزیزم عاجزانه تقاضا دارم که این بنده حقیر سرتاپا تقصیر رو حلال کنن و کم و کاستی‌های وبلاگ رو ببخشن. به امید دیدار مجدد ، حیدر

عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد/ بچه‌بازیست مگر؟! عشق جگر می‌خواهد!

خداحافظ ؛ همین حالا
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 06:54 بعد از ظهر توسط حیدر
هنوز گاهی میان آدم‌ها گم می‌شوم...!
کوچه‌ها را بلد شدم، خیابان‌ها را بلد شدم، ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را، رنگ‌های چراغ راهنمایی را؛
ولی هنوز گاهی میان آدم‌ها گم می‌شوم، آدم‌ها را بلد نیستم ...

پی‌نوشت:
سلام. حرف برای گفتن زیاد دارم. اما دریغ از یک بند انگشتِ کوچک حوصله! ببخشیدم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 05:08 بعد از ظهر توسط حیدر
سلام. اگه خدا بخواد ، فردا (جمعه) دارم می‌رم تو دل فتنه! ان‌شاءالله وقتی برگشتم (البته اگر بازگشتی در کار بود!) ، می‌گم کجاها رفتیم و چکارا کردیم. شدیدآ هم به دعای خیر تک‌تک‌تون نیاز دارم.

پی‌نوشت:
خدایا! اگر نمی‌تونم باری رو از دوش اسلام و انقلاب ، رهبر و کشورم بردارم ، تو این دنیا نگهم ندار!

اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 01:00 قبل از ظهر توسط حیدر
امروز خیلی داغون بودم
خراب و عصبی ...
زنگ زدم یکی از رفقای قدیمی و 2 ساعتی بیرون با هم بودیم
از گذشته‌ها گفتیم؛ از خاطرات خوب گذشته ...
سبک شدم و شاد
نعمت بزرگیه دوست خوب

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 03:48 بعد از ظهر توسط حیدر
* جنگ‌های داخلی لبنان برای خودش فیلمی بود. یکبار که سوار بر نیسان پاترول -که اطرافش پر بود از آرم سپاه و عکس امام- از سوریه به لبنان می‌آمدیم. نزدیک بعلبک ، بین نیروهای فلسطینی جنگ شده بود. ترافیک شدیدی شده بود و جاده بسته بود. یکی از ژاندارم‌های لبنانی ، جلو می‌آمد و به آنهایی که بوق می‌زدند ، فحش می‌داد. نگاهش که به ماشین سپاه افتاد ، شروع کرد به بوسیدن آن. جلو آمد و پس از روبوسی با همه‌مان ، عذرخواهی کرد و با داد و فریاد ، ماشین‌های دیگر را مجبور کرد تا از شانه جاده پایین بروند و راه را برای ما باز کنند. یک آن درگیری قطع شد. دوطرف جاده آسفالت ، عده‌ای مسلح به دوشکا و آرپی‌جی و حتی تفنگ 106 منتظر بودند تا ما رد شویم که دوباره جنگ را شروع کنند! برایشان دست تکان دادیم. اشاره کردند زودتر رد شویم تا درگیری را شروع کنند. چند نفر از بچه‌ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به توزیع تصویر امام. درگیری متوقف بود تا اینکه ما از آنجا دور شدیم. دوباره صدای انفجار و شلیک به گوش رسید.
جلوتر تصادفی بین دو ماشین رخ داده بود که با دیدن ماشین سپاه ، ما را به داوری خواندند. راننده‌مان گفت: «یه صلوات بفرستین و برید خونه‌هاتون!» خونسرد و آرام ، طوری که باور نمیشد تا دقایقی پیش همین‌ها به خون هم تشنه بودند ، صلواتی فرستادند ، روی هم را بوسیدند و هریک به راه خود رفتند!

* روز شنبه اول آذر 1365 ، همراه سیامک به «ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی» در کوچه قائم ، انتهای خیابان خیام رفتیم. وقتی به سیدمحمد جلالی‌پروین گفتم: «پدرآمرزیده! بیا و یه کار خیر بکن. نفری یه دست از اون لباس کره‌ای‌های مشدی به ما بده!» با ناراحتی نگاهی انداخت و گفت: «اون لباسا و کفشای کی‌کرز مخصوص نیروهای تو جبهه است، نه تهران!» نگاهی به لباس کره‌ای اطوکشیده‌ای که بر تن داشت و کفش کی‌کرز پایش انداختم و نگاهی هم به برگه اعزام خودمان که برای فردا بود و با خود خندیدم!
التماسش کردم. گفتم: «حاج محمد! حیفه به خدا! من خودم پول ندارم ، وگرنه می‌رفتم آزاد می‌خریدم. چند حلقه فیلم عکاسی به من بده تا این دوربین رو که می‌برم منطقه ، از بچه‌ها عکس بگیرم. وقتی قسم خورد که هیچی فیلم و لوازم عکاسی ندارند ، مثل همیشه که در برابر قسم خوردن ، حق را به طرف مقابل می‌دهم ، کوتاه آمدم. ولی همینطور که داشتیم در حیاط ستاد قدم می‌زدیم ، یکی از نیروهایش برحسب اتفاق ، در کانتینری را باز کرد تا چیزی بردارد. از شانس بد سیدمحمد ، جلوی ما بود و چشم من به قفسه‌هایی افتاد که مملو بودند از فیلم و دوربین عکاسی! وقتی با تعجب و ناراحتی گفتم: «پدر آمرزیده! این همه فیلم اینجا دارید ، اون‌وقت قسم می‌خوری که هیچی ندارید؟» که سریع به نیرویی که این خطا را مرتکب شده بود توپید و در کانتینر را بست!

* کنار سنگرمان (عملیات کربلای 5 – شلمچه) جمعی چهار پنج نفره را دیدم که نداشتن سلاح و تجهیزات ، نشان می‌داد از بچه‌های گردان رزمی نیستند. تازه اگر هم بودند ، باید می‌شناختمشان. اما ظاهر هیچکدام برایم آشنا نبود. جلوتر که رفتم ، شنیدم یکی از آنها می‌گفت: «اول من می‌رم کار می‌کنم ، اگر من رو زدن ، تو بیا» و به بغل دستی‌اش اشاره کرد. دیگری هم با خونسردی و آرام گفت: «باشه. ولی اگه من رو زدن ، لودر بعدی بیاد من رو از جاده بندازه کنار تا راه بسته نشه».
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بچه‌های دلاور جهاد سازندگی بودند. قراری هم که در کمال خونسردی می‌گذاشتند ، قرار شهادت بود. هرروز چندین لودر و بولدوزر هدف توپ‌های دشمن قرار می‌گرفتند ، منهدم می‌شدند و راننده‌شان به شهادت می‌رسید ، اما راننده بعدی بی‌هیچ ترس و واهمه و بدون هرگونه امنیت و جان‌پناهی ، .مقابل تانک‌های تا خرخره مسلح ، سینه سپر می‌کرد و به کار خود ادامه می‌داد ؛ چه بسا بسیار خطرناک‌تر از کار یک آرپی‌چی‌زن ...

پی‌نوشت 1:
سلام. دیگه برای بقیه‌اش ، خودتون برید این کتاب زیبا رو بخرید و مطالعه کنید!

پی‌نوشت 2:
متأسفانه الان بچه مذهبی‌هامون دو دسته شدن. یک دسته بسیجی، یک دسته هم هیئتی. اما هیئتیِ بسیجی کم داریم. اگه به خیلی از این بچه هیئتی‌هامون بگی باید همین الان اسلحه برداری و بجنگی، بلد نیستن حتی با اسلحه کار کنن؛ چه برسه به تاکتیک‌های نظامی و غیره و ذلک! مگر اینکه خدمت رفته باشن و تازه یادشون هم نرفته باشه! اونوقت چطور ادعا می‌کنن که میخوایم انتقام سیلی حضرت زهرا (سلام‌الله علیه) رو بگیریم و تو رکاب امام زمانمون شهید بشیم و ...؟!
هیئتامونم اکثرآ شده ادابازی! بزرگترین دعاهایی هم که اونجاها صورت می‌گیره و یا به قول خودشون بزرگ‌ترین آرزوهاشون ، معمولآ یا زیارت کربلاست ، یا ساختن حرم برای ائمه اطهار (علیهماالسلام)! این چیزا خوبه ، اما نباید هدف بشه برامون تو زندگی. هدفمون باید شیعه واقعی شدن و اخلاق حسینی و زینبی داشتن تو زندگی باشه ، نه ساختن حرم! به عبارت دیگه ، ما اول باید برادریمونو ثابت کنیم! نه اینکه بریم تو هیئت و یکم ادا اصول از خودمون درآریم و سینه‌مونو سرخ کنیم و شام بخوریم و بیام بیرون دوباره روز از نو ، روزی از نو! همون آدم سابق بشیم!
خیلی متأسفم که اصلآ به فکر ظهور و مهدویت و امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) و وظایفی که نسبت به ایشون به عنوان منتظر داریم (که البته اگر باشیم) ، نیستیم. یا چرا تا اسم امام حسین (علیه‌السلام) میاد اشک می‌ریزیم ، اما برای غربت و مظلومیت آقا امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) ککمون هم نمی‌گزه؟! شک ندارم اگه این همه که تا الان طالب زیارت حرم امام حسین (علیه‌السلام) هستیم، طالب ظهور آقامون بودیم، تا الان ایشون ظهور فرموده بودن! اشکال از ماست!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: معرفی،  مقاومت اسلامی،  دفاع مقدس،  امام زمان (عج)،  دل نوشته،  لبنان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 12:15 قبل از ظهر توسط حیدر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم / اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان ، گردنیم / اگر خنجر دوستان ، برده‌ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه / همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر / از این دست عمرى به سر برده ایم

پی‌نوشت 1:
سلام. خیلی از این شعر مرحوم قیصر امین‌پور خوشم میاد! خصوصآ اگه با صدای مرحوم ناصر عبداللهی باشه ...

پی‌نوشت 2:
امشب رفتم سراغ خونه‌تکونی لینکستان (دوستان هم‌راه) وبلاگ. کاری که سعی می‌کنم هر چند وقت یکبار انجامش بدم. اصولآ یه حس لذت و تأسف توأمان نسبت به این کار دارم! لذتش برای اینه که لینک‌های اضافی رو حذف می‌کنم و تأسفشم برای اینکه "آخه چرا؟!" چرا طرف میاد یه وبلاگ می‌سازه (حتی بعضآ هم قوی کار می‌کنه) ، اما یهو می‌بینی بعد ارسال چندتا پست و یا حتی با داشتن چند سال سابقه ، بی‌خیالش می‌شه! امشب حدودآ بین 30 تا 40 تا وبلاگ رو از لیست حذف کردم که از این تعداد ، فقط یک یا دوتاشون رسمآ خداحافظی کرده بودن. کاش یکم بیشتر برای مبارزه وقت می‌گذاشتیم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت 05:11 بعد از ظهر توسط حیدر
همین که می‌فهمن زائر امام رضا علیه‌السلام هستی ، سیل التماس‌دعاها و حاجت‌های ریز و درشت رو به سمتت روان می‌کنن! فرقی هم نمی‌کنه طرف مقابلت کی باشه و اصلآ تو این باغ‌ها باشه یا نه! از بدست آوردن شغل و همسر مناسب و حتی حاجت‌های مخفی (!) بگیر ، تا به هوش اومدن دختر خاله 16 ساله راننده تاکسی‌ای که سوارشی و 35 روزه بی‌دلیل رفته توی کما. هرچقدر هم که بهشون بگی «کعبه خود سنگ نشانیست که ره گم نشود ، حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست!» و امام رضا علیه‌السلام از همینجا هم صداتونو می‌شنوه و ... ، انگار نه انگار! گویی که منِ روسیاه ، قدیس و مستجاب‌الدعوه‌ای هستم که جلوشون ایستادم! خدای بزرگ من؛ تو ستارالعیوبی ...

پی‌نوشت 1:
سلام. مشهد جای همه دوستان خالی بود. خدا ان‌شاءالله نصیب همتون کنه. شهادت حضرت زین‌العابدین ، امام سجاد علیه‌السلام رو هم به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می‌کنم.

پی‌نوشت 2:
روم به دیوار ، امشب شب تولدمه! منم خصوصآ با مسئله‌ای که دیروز توی مشهد برام اتفاق افتاد ، الحمدلله بعد مدت‌ها توپِ توپم! تبریک‌های دوستان رو هم صمیمانه پذیرا هستم!

پی‌نوشت 3:
به سبک و سیاق متروی مشهد: ایستگاه بعد ، فلسطین ... (ان‌شاءالله)

بعدالتحریر:
تمام مزرعه کافر صدایش می زدند گل آفتابگردانی را که عاشق باران شده بود!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه،  غزه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط حیدر
پدر کودک را بغل کرد و در آغوش گرفت.
کودک هم می‌خواست پدر را بلند کند و در آغوش بگیرد ؛ ولی نتوانست.
با خود گفت: حتمآ چند سال بعد می‌توانم!
بیست سال بعد ، پسر توانست پدر را بلند کند.
پدر سبک بود ؛ به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان ...



پی‌نوشت:
سلام. تو چشم برهم زدنی ، نصف دهه اول محرم تموم شد! من که انگار طلسم شدم! نمی‌دونم چم شده. امیدوارم زودتر به خودم بیام. دارم فرصت‌ها رو یکی یکی از دست می‌دم. دعام کنید رفقا!

پی‌نوشت بی‌ربط:
امیدوارم جمهوری اسلامی تو ادامه روابطش با روباه پیر ، یه تجدید نظر کلی و فوری داشه باشه!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  شهداء،  دفاع مقدس،  تصویر، 
(تعداد کل صفحات:13)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: