تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب شعر
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 دی 1390 ساعت 02:51 بعد از ظهر توسط حیدر

كاروان می‌آید از شهر دمشق/ بر سر خاك شه سلطان عشق
كاروان با خود رباب آورده است/ بهر اصغر شیر و آب آورده است
كاروان آمد، ولی اكبر نداشت/ ام‌لیلی شبه پیغمبر (ص) نداشت
كاروان آمد ولی شاهی نبود/ بر بنی‌هاشم دگر ماهی نبود ...

پی‌نوشت 1:
شهادت امام حسین علیه‌السلام ، حرارتی در دل‌های مؤمنان افروخته که تا ابد خاموشی ناپذیر است!

پی‌نوشت 2:
سلام. شهادت مهندس مصطفی احمدی روشن و مهندس قشقایی رو به حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مقام معظم رهبری و خانواده‌های این عزیزان تبریک عرض می‌کنم و به قول حضرت امام (ره) ، بکشید ما را ؛ ملت ما بیدارتر می‌شود ...

پی‌نوشت 3:
یکی دو روز پیش ، اعلامه فوت معلم ریاضی دوران راهنماییم (آقای غلامحسین زواری) رو روی دیوار دیدم. انصافآ خیلی ناراحت شدم. ایشون معلمی بود که نمی‌گم نگرش منو نسبت به ریاضی عوض کرد و علاقمو نسبت به این درس مضخرف (!) زیاد ، اما معنی واقعی «معلم بودن» رو بهم فهموند ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایاً ًكمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 01:15 قبل از ظهر توسط حیدر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم / اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان ، گردنیم / اگر خنجر دوستان ، برده‌ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه / همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر / از این دست عمرى به سر برده ایم

پی‌نوشت 1:
سلام. خیلی از این شعر مرحوم قیصر امین‌پور خوشم میاد! خصوصآ اگه با صدای مرحوم ناصر عبداللهی باشه ...

پی‌نوشت 2:
امشب رفتم سراغ خونه‌تکونی لینکستان (دوستان هم‌راه) وبلاگ. کاری که سعی می‌کنم هر چند وقت یکبار انجامش بدم. اصولآ یه حس لذت و تأسف توأمان نسبت به این کار دارم! لذتش برای اینه که لینک‌های اضافی رو حذف می‌کنم و تأسفشم برای اینکه "آخه چرا؟!" چرا طرف میاد یه وبلاگ می‌سازه (حتی بعضآ هم قوی کار می‌کنه) ، اما یهو می‌بینی بعد ارسال چندتا پست و یا حتی با داشتن چند سال سابقه ، بی‌خیالش می‌شه! امشب حدودآ بین 30 تا 40 تا وبلاگ رو از لیست حذف کردم که از این تعداد ، فقط یک یا دوتاشون رسمآ خداحافظی کرده بودن. کاش یکم بیشتر برای مبارزه وقت می‌گذاشتیم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 شهریور 1390 ساعت 01:08 قبل از ظهر توسط حیدر
[http://www.aparat.com/v/4cdb2f52e2e6b6f0700d56935bf4e27341163]

سلام. این کلیپ رو اتفاقی پیدا کردم. برام خیلی جالب بود. چند سال پیش تو نمایشگاه ناجا دیده بودم که طرف تو چشم به هم زدنی از تو یه کیف سامسونت ، سلاح بیرون می‌آورد و شلیک می‌کرد. اما این مدلیشو تاحالا ندیده بودم!

پی‌نوشت 1:
پشت دریاها شهری است
كه در آن ، پنجره‌ها رو به تجلی باز است
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله ، به یك خواب لطیف
خاك ، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد ...

پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند ...

پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت ...!

پی‌نوشت 2:
کجایی سهراب؟!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: سلاح های سبك،  دریافت فایل،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 08:53 قبل از ظهر توسط حیدر

جـاده ماندسـت و مـن و ایـن سـر باقی مانده/ رمـقی نیست در ایـن پیکر باقی‌مانده
نخل‌ها بی‌سر و شط از گل و باران خالیست/ هیچکس نیست در این سنگر باقی‌مانده
گـرچه دست و دل و چشمـم هـمه آوار شده/ باز شرمـنده ام از این سر باقی‌مانده
پیـشكش بـاد به یـكـرنگی‌ات ای مـردترین/ آخـرین بـیـت در ایـن دفتـر بـاقی‌مانده
«تا ابـد مـردترین بـاش و علمـدار بمان/ با توام ای یل نام‌آور باقی‌مانده»

پی‌نوشت:
مبلغ بود در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار. تعریف می‌کرد که یک روز سوار تاکسی می‌شود و کرایه را می‌پردازد. راننده بقیه پول را که برمی‌گرداند ، 20 سنت اضافه‌تر می‌دهد. می‌گفت: چند دقیقه‌ای با خودم کلنجار رفتم که 20 سنت اضافه را برگردانم یا نه! آخر سر بر خودم پیروز شدم و 20 سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی!
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن ، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت: می‌خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم. اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید ، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر 20 سنت را پس دادید ، بیایم! فردا خدمت می‌رسم!
تعریف می‌کرد: تمام وجودم دگرگون شد و حالتی شبیه غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم ، در حالی که داشتم تمام اسلام را به 20 سنت می‌فروختم ...
- سلام. متن تکان‌دهنده‌ای بود. خدا می‌دونه خود ما تاحالا چند بار و به چه قیمتی اسلام رو فروختیم!

پی‌نوشت بی‌ربط:
عاشق فیلم «مسافت سبز» هستم. n بار دیگه هم که تلوزیون پخش کنه ، بازم همون احساسی رو که اولین بار بعد از دیدنش بهم دست ، بهم دست می‌ده!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  حضرت آقا،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط حیدر
«به ما چه مربوط است»

لقمه‌ای از دهان‌مان كم شد، خون دل خورده بعد جان دادیم
لقمـه‌ای در دهان تو سـم شد، ز تأسف سری تـكان دادیم
گریه كردی؛ فرات طغیان كرد، چشم حق از دو چشم تو بارید
جـامـه زر خـریـدمان تر شـد، فحـش تحـویل آسـمان دادیـم!
روی كردی به آسمان با اشك، تا امیدت به حضرت ماه است
خیره هستیم بر سفیر امید، ماهواره به هم نشان دادیم!
می بُرند اشقیای كرب‌وبلا، به جنون پا و دست و سرها را
دل امان نامه را چو امضا كرد، از تو بر عالمی امان دادیم
مـی‌كشی از نهـان دل گـاهی، ناله‌ای نه! غریو نه! آهی
مـا نداریـم از بـرای تو وقـت، گـوشمان را به بلبلان دادیم
نكـند قلبـمان خـطـر بكـند، شایـدم جیـب‌مـان ضـرر بـكند
در شعار و نه در عمل، گوییم، دستمان را به شیعیان دادیم
مردن تو به ما چه مربوط است؟ زنده‌ها بی‌اهمیت هستند
هر زمان وقت مرگ تو برسد، در غم و غصه تو جان دادیم!

شعر از دوست خوبم «پیمان طالبی»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: پاراچنار،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ساعت 03:44 بعد از ظهر توسط حیدر

اقدام غیرحرفه‌ای خبرگزاری الجزیره قطر برای ملتهب نشان دادن وضعیت سوریه

پی‌نوشت یك:
مختار! راهی نمانده است
همین امشب از سریال بیرون بزن
پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند با کمک سازمان ملل
بیرون بزن با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان
که نشسته‌اند پای گیرنده‌هایشان
و با همین شمشیرها که در دست فرزندان مالک است
به جنگ شمر برویم و شمر همین «آل‌خلیفه» است
همین عبدالله است و همین عبیدالله
و شمر همین شورای اعراب‌اند که منجنیق آورده‌اند در بحرین
و «آیات» خدا را می‌کشند و لگدمال می‌کنند
وگرنه اهل سنت با مایند و عاشقان رسول‌الله (ص) با مایند
تنها شمر و سنان با آل‌سعود و آل‌خلیفه ، با آل شکم و آل حرام آن سویند
و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند
و آل بی بی سی همیشه آن سو بودند
به مختار گفتم چاره‌ای نمانده
باید از دل سریال بیرون زد
با اسب ، با شمشیر ، با «قایق‌های تندرو» و با شعر
که جهان همین کوفه‌ست
و عاشقان علی (ع) امشب
بر پشت بام‌های زمین آتش روشن کرده‌اند
* شعر از «علیرضا قزوه»

پی‌نوشت دو:
سلام. دیروز رفتم تشییع پیكر مطهر شهید برونسی. جای همتون خالی بود!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  شعر،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اسفند 1389 ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط حیدر


تـمـام راه ظـهـور تـو با گنـاه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسی به فكرشما نیست، راست می‌گویم
دعـا بـرای تـو بـازیـست، راست می‌گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای كشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می‌ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می‌ترسم

من از سیاهی شب‌های تار می‌گویم
من از خـزان شـدن ایـن بهار می‌گویم

درون سـینه ما عشق یخ زده آقا
تمـام مـزرعه‌هـامـان ملخ زده آقا

كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست
بـرای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست

پی‌نوشت:
سلام. این شعر زیبا رو «سیدامیرحسین میرحسینی» سروده كه فكر كنم حرف دل همه ماست. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: امام زمان (عج)،  دل نوشته،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 شهریور 1389 ساعت 01:31 قبل از ظهر توسط حیدر

تغزلی به تو تقدیم میکنم رهبر / تغزلی که نوشتم هزار بار از سر
هزار بار نوشتم که دوستت دارم / هزار بـار سرودم سروده‌ی بـاور
گلی، همیشه دعا میکنم به جان بهار / که تا ابد نشوی از خزان دمی پرپر
تـو امـتـداد امـامی بـهـار دامانی / بـهـار خـاطـره در ذهـن پـاک نیلـوفـر
فـدای قـد بلندت بلند قـامت مـا / بمـان به رغم منافـق، به سایه سنگر
تورا سروده‌ام ای عشق چون دلم فرمود / تورا سروده‌ام ای از همیشه زیباتر
بهار مثل تو زیباست یا تو مثل بهار؟ / یکی از آن دگری هست زان دگر بهتر
حسـود را نتوان چـاره کـرد مـیـدانـم / که آتش است نهان در نقاب خاکستر
ولی به رغم رقیبان به کوری نامرد / تغزلی به تـو تقـدیم میـکنـم رهبـر

* شعر امیر عاملی در آستانه دیدار سالیانه شعرا با رهبر انقلاب

پی‌نوشت:
سلام. افتخار می‌كنم كه چنین رهبری دارم. رهبری كه افتخار ایران ، شیعه و جهان اسلامه و خدا ان‌شاءالله حفظش كنه.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: تصویر،  انقلاب اسلامی،  شعر،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 تیر 1389 ساعت 12:05 قبل از ظهر توسط حیدر

تو که آهسته می خوانی قنوت ربنایت را ، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: عمومی،  دل نوشته،  تصویر،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 تیر 1389 ساعت 03:00 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام. این شعرو با عشق (!) تقدیم می‌كنم به آقایان فتنه و تمام كسایی كه به هر طریقی مقابل جمهوری اسلامی و خواسته مردم ایستادن تا بفهمن چرا اینقدر منفور «مردم» شدن و هرجا می‌رن ، فحش و ناسزا و كتك دنبالشونه:

چراغی را كه ایزد برفروزد / هرآنكس پف كند ریشه‌اش بسوزد

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: تصویر،  شعر،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ساعت 04:01 بعد از ظهر توسط حیدر

 

دلم اسیر توست ای رهبر / هماره در پی توست ای رهبر
دیـدن روی تـو از نـزدیک / آرزویـی اسـت در دلـم ای رهبر
درآن زمان که تورا میبینمت ای آقا / عرق شرم مینشیند برجبینم ای رهبر
چرا که تو در افلاکی و من در خاکم / سر من به زیر قدم توست ای رهبر
راز زیبایی صورت تو ای یارم / سیرت زیبای توست ای رهبر
آن چفیه سیاه و سفیدت را / نمی دهمش به عالمی ای رهبر
ای مقتدای من و ای جان جانانم / تپش قلبم از برای توست ای رهبر
مرا بگیر در آغوشت ای دلبر / که غیر تو ندارم هیچ کس ای رهبر
تو به ما درس بزرگی دادی / شجاعت تو بی نظیر است ای رهبر
سخنان تو می نشیند بر دلها / نماز خواندنت را عشق است ای رهبر
می دهم جان براه تو جانا / که این جان من ناقابل است ای رهبر
ای سلاله پاک زهرایی / روز جزا شفیع ما هم باش ای رهبر

پی‌نوشت:
1) سلام. دیشب رفته بودم مراسم عزاداری بیت رهبری. جای همه خالی! یه دل سیر آقا رو از نزدیك دیدم.
2) ایام فاطمیه رو هم به همه تسلیت می‌گم و مثل همیشه امیدورم منو از دعای خیرتون بی‌نصیب نگذارید.
3) جهت اطلاع ، شعر بالا رو از وبلاگ «فقط به عشق خامنه‌ای» گرفتم كه شاعرش هم مدیر همون وبلاگه.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[همین]



طبقه بندی: عمومی،  تصویر،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 اسفند 1388 ساعت 03:59 بعد از ظهر توسط حیدر

امروز زنده نگه داشتن یاد شهداء كمتر از شهادت نیست. «مقام معظم رهبری»

سلام. امروز سالروز تأسیس بنیاد شهید و امور ایثارگران انقلاب اسلامی به فرمان امام خمینی (ره) هست و روز شهداء نامگذاری شده. دوست داشتم یه چند خطی بنویسم. ولی فقط به یك شعر از شاعر بسیجی «ابوالفضل سپهر» اكتفا می كنم. امیدوارم شفاعت شهداء شامل حال همه بشه.

آی دونه دونه دونه ، نون و پنیر و پونه
قصه بگم براتون؟ قصه ای عاشقونه؟
یه وقت نگین دروغه ، یه وقت نگین که وهمه
اون که قبول نداره ، نمی تونه بفهمه
بریم به اون فصلی که ، اوج گرمی ساله
ماجرای قصه مون ، داخل یک کاناله
کانالی که تو این دشت ، مثل قلب زمینه
دورو بر این کاناله ، پر از میدون مینه
یک کانال که تو این دشت ، مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال ، ببین چه دلنشینه
اون یکی پا نداره ، روی زمین افتاده
اون یکی رو ببینین ، چقدر قشنگ جون داده
رنگ و روی اون یکی ، از تشنگی پریده
همون که روی پاهاش ، سر دو تا شهیده
اونجا که نوزده نفر ، کنار هم خوابیدن
ببین چقدر قشنگن ، تمامشون شهیدن
یکی ازش خون میره ، ببین چقدر آرومه
فکر می کنم که دیگه ، کار اونم تمومه
مجتبی پا نداره ، سر علی شکسته
مجید دمر افتاده ، کریم به خون نشسته
گلوله و گلوله ، انفجار و انفجار
پاره های بچه ها ، قاب شده روی دیوار
هر جا رو که می بینی ، دلاوری افتاده
هر جا جگر گوشه ، یه مادری افتاده
حالا تو بهت این دشت ، میون فوج دشمن
از اون همه دلاور ، فقط رضا بود و من
آی قصه قصه قصه ، اتل متل توتوله
خمپاره و آرپی جی ، نارنجک و گلوله
صورت مهدی رفته ، مصطفی سر نداره
رضا نعره می کشه ، خیز برو خمپاره
این جمله توی گوشم ، مونده واسه همیشه
التماس رضا رو ، فراموشم نمیشه
الو الو کربلا ، پس نخودا چی شدن؟
یاور دو به گوشم ، بچه ها قیچی شدن
کربلا کبوترا ، از تو قفس پریدن
ما آذوقه نداریم ، مهمونامون رسیدن
کربلاجون به گوشی؟ جواب بده برادر
بی‌سیم اینطور جواب داد: الو به گوشی یاور؟
چیزی نداریم که تا ، سر سفره بذاریم
یاور دو به گوشی؟ دیگه غذا نداریم
رضا منو نیگا کرد ، صورتشو تکان داد
بغضی کردشو بی سیم ، از توی دستش افتاد
عجب کربلائیه ، نشون به اون نشونه
عطش نعره می کشه ، پنج روزه تشنه مونه!
پنج روزه که می جنگیم ، کشته می‌شیم می‌میریم
بی‌سیم میگه: عقبگرد ، ولی عقب نمی ریم
رضا تشنه و زخمی ، زیر نور آفتاب
من از پی گلوله ، دنبال یک قطره آب
هیچی پیدا نکردم ، خسته شدم نشستم
برای چند لحظه ای ، هر دو چشمامو بستم
دیدم که توی باغی ، شهیدامون نشستن
می خندن و می خونن ، درهای باغ رو بستن
چه باغ با صفایی ، درخت‌ها از جنس نور
نهرهایی از عسل ، کاخ‌هایی از بلور
عجب باغ بزرگی ، چه باغ رنگارنگی
پر از صفا پر از عشق ، عجب باغ قشنگی
بال‌های ملائک ، روی دست بچه‌ها
جام هایی از شراب ، توی دست بچه ها
من و رضا از بیرون ، توی باغ رو می دیدیم
صدای بچه هارو ، اینجوری می شنیدیم
آهای آهای بچه ها ، اینجا عجب حالیه
بچه ها هستن ولی ، جای شما خالیه
صدا پیچید تو عالم ، صدا رو میشنیدم
یهو با یک صدایی ، از توی خواب پریدم
رضا نعره می کشید ، آهای آهای بسیجی
تانک ها دارن می رسن ، بدو بدو آر پی جی
تانک بعثی خودش رو ، پشت کانال رسونده
نعره کشیدم رضا! گلوله ای نمونده
رضا سرش رو با بغض ، روی سجده میذاره
خشابی تو دستاشه ، دستو بالا میاره!
انگار داره جون میده ، می زنه زیر گریه
خشابو نشون میده ، میگه ببین خدایا!
روحیه ها عالیه ، ولی چکار باید کرد؟
خشابمون خالیه
صداش یهو بند میاد ، توی دست یک شهید
عینهو یک معجزه ، یه گوله آر پی جی دید
رو به سوی اون شهید ، خندید و سر تکون داد
یواشی گفت مرتضی ، گلوله رو نشون داد
حرف اونو گرفتم  ، نگاهشو فهمیدم
جون تازه گرفتم ، سوی شهید دویدم
و ناگهان صدایی ، صدای سرد سوتی
و ناگهان خمپاره ، و ناگهان سکوتی
رضا یهو نعره زد ، بی شرفا اومدن
ماسکو بذار مرتضی ، که شیمیایی زدن
سینه‌ام پر از آتیش شد ، چشمامو هم گذاشتم
اومد یه شیمیایی ، ماسک ولی نداشتم
لبخند زدم و گفتم ، ماسک نداریم رضا
نعره کشید حرف نزن ، نفس نکش مرتضی
چفیه تو آب بزن ، حمله شیمیاییه
گفتم داری جوک می گی؟ قمقمه ها خالیه
رضا پرید ماسکشو ، گذاشت رو صورت من
نعره کشیدم رضا ، ماسکتو خودت بزن
خندید و گفت مرتضی ، برادرم بی خیال!
من رو گذاشتش رو رفت ، رفتش بالای کانال
نفهمیدم چه چیزی ، قلب اونو می آزرد
نفهمیدم واسه چی ، پیرهنشو در آورد
رضا نعره می کشید ،‌بی شرفا با شمام
کانال هنوز مال ماست ، بیاین بیاین من اینجام
دو شکارچی از روی تانک ، اونو هدف گرفتن
کار رضا تموم بود ، نعره کشید و گفتش
بیاین بیاین من اینجام ، گردان هنوز روی پاست
بیاین بیاین ببینین ، کانال هنوز مال ماست
گلوله های دوشکا ، هزار هزار ده هزار
رضا دوید سوی تانک ، و ناگهان انفجار ...
فضای توی کانال ، زدود و گاز پر شد
هیچی دیگه ندیدم ، نفهمیدم چطور شد
خلاصه که تو کانال ، اون روز عجب حالی بود
آهای غنیمت خورا ، جاتون عجب خالی بود!
یه وقت نگین دروغه ، یه وقت نگین که وهمه
اونکه قبول نداره ، نمی تونه بفهمه
قصه فرود نداره ، فراز قصه اینه
گلوله آرپی جی ، هنوز روی زمینه
هر کی می خواد خدافظ ، هر کی می خواد بمونه
باید تموم عالم ، این حرفها رو بدونه
باید اینو بدونه ، گردان هنوز روی پاست
هنوزم که هنوزه ، قلب زمین مال ماست!

پی‌نوشت:
فاتحه‌ای برای مرحوم سپهر بخونید و من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید. یا علی!

لینك‌های مرتبط:
شهدای مظلوم بسیج
تقدیم به بچه های مظلوم و گمنام اطلاعات عملیات
امروز برای شهداء وقت نداریم ...

لینك‌های بی‌ربط:
30 نفر از متهمان شبكه‌های سازمان‌یافته جنگ سایبری دستگیر شدند.
نامزد ندا آقاسلطان به میهمانی رژیم صهیونیستی می‌رود.
خبر وزیر اطلاعات درباره یك آقازاده
نظر رهبر معظم انقلاب در خصوص چهارشنبه آخر سال

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: دفاع مقدس،  شهداء،  شعر،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:07 بعد از ظهر توسط حیدر

دو دلم اولِ خط نام خدا بنویسم / یا كه رندی كنم و اسم تو را بنویسم

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در شب / بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتكلیفم / مـثـل گـل آفـتابگردان در شب ...

پی‌نوشت:
شعر بالای تصویر ، سروده دكتر حداد عادل در وصف مقام معظم رهبری و دو بیتی پایین تصویر هم سروده آقای محمدمهدی سیار هست.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[همین]



طبقه بندی: تصویر،  دل نوشته،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 دی 1388 ساعت 02:33 بعد از ظهر توسط حیدر
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 آذر 1388 ساعت 06:13 بعد از ظهر توسط حیدر

من به مدرسه رفتم ، تو به جبهه رفتی ، او هم به جبهه آمد!
من نظاره می کردم ، تو با او جنگیدی ، او با من و تو جنگید!
من داخل خانه بودم ، تو خارج رفتی ، او هم داخل بود ، هم خارج!
من آرام آرام رشد کردم ، تو مانند رهبرت جام زهر نوشیدی ، او شکست خورد!
من حیران بودم ، تو حسرت گذشته خود (جنگ) را خوردی ، او به فکر آینده من بود!
من دوست داشتم بشناسمت ، تو نخواستی ، او نگذاشت!
من پرسیدم ، تو مرا راندی ، او پاسخ داد!
من شک کردم ، تو کافرم خواندی ، او کافرم کرد!
من انتقاد کردم ، تو ضدانقلابم نامیدی ، او ضدانقلابم کرد!
من می خواستم تو با من دوست باشی ، تو اعتنا نکردی ، او با من دوستی کرد!
من نیاز به محبت داشتم ، تو روی خشن به من نشان دادی ، او به من لبخند زد!
من پرسیدم «مؤمن کیست؟» ، تو ریش و انگشتر عقیق و بسیج و یقه بسته را نشان دادی ، او هم مهر تایید زد!
من دوست داشتم حسین (ع) را بشناسم ، تو مرا به مجلسش راه ندادی ، او مرا به مجلس دیگران برد!
من دوست داشتم پای مکتب خمینی (ره)  زانو بزنم ، تو آن را در انحصار خود در آوردی ، او به زانو زدن در مکتب دیگران وادارم کرد!
من دوست داشتم عاشق ولایت باشم ، تو به نام ولایت کتکم زدی ، او دشمنی با ولایت را به من آموخت!
من گفتم «می خواهم خوشبخت باشم» ، تو فقط از آخرت دم زدی ، او دنیا را به من داد!
من گفتم «می خواهم زندگی کنم» ، تو گفتی «باید محدود شوی» ، او گفت «آزاد باش»!
من گفتم «جوانم» ، تو گفتی «جوانی مکن» ، او گفت «جوان بمان»!
من روشنفکری دینی را مطرح کردم ، تو در مقابل «عرق فروشی اسلامی» را مثال زدی ، او اما ... خندید!
من نیاز به یک راهی داشتم ، تو ایامت را همچنان با دوستان قدیمت سپری کردی. دوستانی که لااقل جسمشان دیگر نیست ، او تمام وقتش را به من اختصاص داد!
من که آینده سازم ، او دوستان تو را هم مورد هجوم قرار داد. دوستانی که لااقل جسمشان هست ، او به من یاد داد بگویم دانشگاه قبرستان نیست (که دوستانت را دفن کنیم)!
او با تهاجم همه چیز زندگی را به من یاد داد ، تو تهاجم را در مو و لباس دیدی ، او تهاجم را «توهم» خواند!
من .............. و این قصه سری دراز دارد!

منبع: وبلاگ آلما

لینك بی‌ربط:
ده هزار روز گذشت… (بخش نخست)

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[همین]



طبقه بندی: انقلاب اسلامی،  شعر،  دل نوشته، 
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: