تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب دفاع مقدس
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 03:48 بعد از ظهر توسط حیدر
* جنگ‌های داخلی لبنان برای خودش فیلمی بود. یکبار که سوار بر نیسان پاترول -که اطرافش پر بود از آرم سپاه و عکس امام- از سوریه به لبنان می‌آمدیم. نزدیک بعلبک ، بین نیروهای فلسطینی جنگ شده بود. ترافیک شدیدی شده بود و جاده بسته بود. یکی از ژاندارم‌های لبنانی ، جلو می‌آمد و به آنهایی که بوق می‌زدند ، فحش می‌داد. نگاهش که به ماشین سپاه افتاد ، شروع کرد به بوسیدن آن. جلو آمد و پس از روبوسی با همه‌مان ، عذرخواهی کرد و با داد و فریاد ، ماشین‌های دیگر را مجبور کرد تا از شانه جاده پایین بروند و راه را برای ما باز کنند. یک آن درگیری قطع شد. دوطرف جاده آسفالت ، عده‌ای مسلح به دوشکا و آرپی‌جی و حتی تفنگ 106 منتظر بودند تا ما رد شویم که دوباره جنگ را شروع کنند! برایشان دست تکان دادیم. اشاره کردند زودتر رد شویم تا درگیری را شروع کنند. چند نفر از بچه‌ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به توزیع تصویر امام. درگیری متوقف بود تا اینکه ما از آنجا دور شدیم. دوباره صدای انفجار و شلیک به گوش رسید.
جلوتر تصادفی بین دو ماشین رخ داده بود که با دیدن ماشین سپاه ، ما را به داوری خواندند. راننده‌مان گفت: «یه صلوات بفرستین و برید خونه‌هاتون!» خونسرد و آرام ، طوری که باور نمیشد تا دقایقی پیش همین‌ها به خون هم تشنه بودند ، صلواتی فرستادند ، روی هم را بوسیدند و هریک به راه خود رفتند!

* روز شنبه اول آذر 1365 ، همراه سیامک به «ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی» در کوچه قائم ، انتهای خیابان خیام رفتیم. وقتی به سیدمحمد جلالی‌پروین گفتم: «پدرآمرزیده! بیا و یه کار خیر بکن. نفری یه دست از اون لباس کره‌ای‌های مشدی به ما بده!» با ناراحتی نگاهی انداخت و گفت: «اون لباسا و کفشای کی‌کرز مخصوص نیروهای تو جبهه است، نه تهران!» نگاهی به لباس کره‌ای اطوکشیده‌ای که بر تن داشت و کفش کی‌کرز پایش انداختم و نگاهی هم به برگه اعزام خودمان که برای فردا بود و با خود خندیدم!
التماسش کردم. گفتم: «حاج محمد! حیفه به خدا! من خودم پول ندارم ، وگرنه می‌رفتم آزاد می‌خریدم. چند حلقه فیلم عکاسی به من بده تا این دوربین رو که می‌برم منطقه ، از بچه‌ها عکس بگیرم. وقتی قسم خورد که هیچی فیلم و لوازم عکاسی ندارند ، مثل همیشه که در برابر قسم خوردن ، حق را به طرف مقابل می‌دهم ، کوتاه آمدم. ولی همینطور که داشتیم در حیاط ستاد قدم می‌زدیم ، یکی از نیروهایش برحسب اتفاق ، در کانتینری را باز کرد تا چیزی بردارد. از شانس بد سیدمحمد ، جلوی ما بود و چشم من به قفسه‌هایی افتاد که مملو بودند از فیلم و دوربین عکاسی! وقتی با تعجب و ناراحتی گفتم: «پدر آمرزیده! این همه فیلم اینجا دارید ، اون‌وقت قسم می‌خوری که هیچی ندارید؟» که سریع به نیرویی که این خطا را مرتکب شده بود توپید و در کانتینر را بست!

* کنار سنگرمان (عملیات کربلای 5 – شلمچه) جمعی چهار پنج نفره را دیدم که نداشتن سلاح و تجهیزات ، نشان می‌داد از بچه‌های گردان رزمی نیستند. تازه اگر هم بودند ، باید می‌شناختمشان. اما ظاهر هیچکدام برایم آشنا نبود. جلوتر که رفتم ، شنیدم یکی از آنها می‌گفت: «اول من می‌رم کار می‌کنم ، اگر من رو زدن ، تو بیا» و به بغل دستی‌اش اشاره کرد. دیگری هم با خونسردی و آرام گفت: «باشه. ولی اگه من رو زدن ، لودر بعدی بیاد من رو از جاده بندازه کنار تا راه بسته نشه».
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بچه‌های دلاور جهاد سازندگی بودند. قراری هم که در کمال خونسردی می‌گذاشتند ، قرار شهادت بود. هرروز چندین لودر و بولدوزر هدف توپ‌های دشمن قرار می‌گرفتند ، منهدم می‌شدند و راننده‌شان به شهادت می‌رسید ، اما راننده بعدی بی‌هیچ ترس و واهمه و بدون هرگونه امنیت و جان‌پناهی ، .مقابل تانک‌های تا خرخره مسلح ، سینه سپر می‌کرد و به کار خود ادامه می‌داد ؛ چه بسا بسیار خطرناک‌تر از کار یک آرپی‌چی‌زن ...

پی‌نوشت 1:
سلام. دیگه برای بقیه‌اش ، خودتون برید این کتاب زیبا رو بخرید و مطالعه کنید!

پی‌نوشت 2:
متأسفانه الان بچه مذهبی‌هامون دو دسته شدن. یک دسته بسیجی، یک دسته هم هیئتی. اما هیئتیِ بسیجی کم داریم. اگه به خیلی از این بچه هیئتی‌هامون بگی باید همین الان اسلحه برداری و بجنگی، بلد نیستن حتی با اسلحه کار کنن؛ چه برسه به تاکتیک‌های نظامی و غیره و ذلک! مگر اینکه خدمت رفته باشن و تازه یادشون هم نرفته باشه! اونوقت چطور ادعا می‌کنن که میخوایم انتقام سیلی حضرت زهرا (سلام‌الله علیه) رو بگیریم و تو رکاب امام زمانمون شهید بشیم و ...؟!
هیئتامونم اکثرآ شده ادابازی! بزرگترین دعاهایی هم که اونجاها صورت می‌گیره و یا به قول خودشون بزرگ‌ترین آرزوهاشون ، معمولآ یا زیارت کربلاست ، یا ساختن حرم برای ائمه اطهار (علیهماالسلام)! این چیزا خوبه ، اما نباید هدف بشه برامون تو زندگی. هدفمون باید شیعه واقعی شدن و اخلاق حسینی و زینبی داشتن تو زندگی باشه ، نه ساختن حرم! به عبارت دیگه ، ما اول باید برادریمونو ثابت کنیم! نه اینکه بریم تو هیئت و یکم ادا اصول از خودمون درآریم و سینه‌مونو سرخ کنیم و شام بخوریم و بیام بیرون دوباره روز از نو ، روزی از نو! همون آدم سابق بشیم!
خیلی متأسفم که اصلآ به فکر ظهور و مهدویت و امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) و وظایفی که نسبت به ایشون به عنوان منتظر داریم (که البته اگر باشیم) ، نیستیم. یا چرا تا اسم امام حسین (علیه‌السلام) میاد اشک می‌ریزیم ، اما برای غربت و مظلومیت آقا امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) ککمون هم نمی‌گزه؟! شک ندارم اگه این همه که تا الان طالب زیارت حرم امام حسین (علیه‌السلام) هستیم، طالب ظهور آقامون بودیم، تا الان ایشون ظهور فرموده بودن! اشکال از ماست!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: معرفی،  مقاومت اسلامی،  دفاع مقدس،  امام زمان (عج)،  دل نوشته،  لبنان، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 ساعت 07:44 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام. چند روزه شروع به خوندن کتاب «از معراج برگشتگان» کردم. این کتاب ، مجموعه خاطرات جالب و شنیدنی «حمید داوودآبادی» از دوران انقلاب و دفاع مقدسه که انصافآ خیلی زیبا و تأثیرگذاره و آدم رو به فضای اوائل انقلاب و جنگ تحمیلی می‌بره. پیشنهاد میکنم از دستش ندین و حتمآ مطالعه کنید.

پی‌نوشت:
دارم تاوان دلتنگیمو می‌دم ، کنار تو به آرامش رسیدم ، بیا دنیامو زیبا کن دوباره ، خدایا از تو زیباتر ندیدم ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دفاع مقدس،  انقلاب اسلامی،  شهداء،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 09:52 بعد از ظهر توسط حیدر

حالا دیگر نه حاجی بخشی هست ، نه آن لندکروز قراضه ، نه سیمینف و نه آن عَلَم بزرگ و پرهیبت!
«چقدر هوا دلگیر است ...»

لینک مرتبط:
رهبر سیاسی شاد کننده و شبهه نظامی‌ای حرفه‌ای

پی‌نوشت:
سلام. رحلت این پیر بسیجی رو تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم با امام حسین علیه‌السلام و شهدای کربلا محشور بشه. برای شادی روحش ، فاتحه‌ای قرائت کنیم همراه با صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص).

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایاً ًكمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دفاع مقدس،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط حیدر
پدر کودک را بغل کرد و در آغوش گرفت.
کودک هم می‌خواست پدر را بلند کند و در آغوش بگیرد ؛ ولی نتوانست.
با خود گفت: حتمآ چند سال بعد می‌توانم!
بیست سال بعد ، پسر توانست پدر را بلند کند.
پدر سبک بود ؛ به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان ...



پی‌نوشت:
سلام. تو چشم برهم زدنی ، نصف دهه اول محرم تموم شد! من که انگار طلسم شدم! نمی‌دونم چم شده. امیدوارم زودتر به خودم بیام. دارم فرصت‌ها رو یکی یکی از دست می‌دم. دعام کنید رفقا!

پی‌نوشت بی‌ربط:
امیدوارم جمهوری اسلامی تو ادامه روابطش با روباه پیر ، یه تجدید نظر کلی و فوری داشه باشه!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  شهداء،  دفاع مقدس،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390 ساعت 09:49 قبل از ظهر توسط حیدر
چند صباحی از اون روز که یهو قرار شد بریم و با شور و شوق تو نصف روز وسایلمو جمع کردم می‌گذره. اونجا کار زیاد بود و اکثرآ هم روی ارتفاعات. از روستای قراویز و گیلانغرب گرفته تا سومار و میمک (تپه شهداء) و منطقه بکر و دست‌نخورده سارات. بچه‌ها هم به عشق شهدا و ملاقات با حضرت آقا ، انصافآ مردونه کار می‌کردن. چه روزها و شب‌هایی که عقب نیسان گذروندیم و خاطره شد ...

 
اینجا «سارات» هست. منطقه‌ای بکر و دست‌نخورده توی سومار (صفر مرزی) و نه کاروان‌های راهیان نور و نه هیچ‌کس دیگه بدون حکم تردد ، نمی‌تونه واردش بشه. اینجایی که دوستم نشسته ، تقریبآ آخرین نقطه این منطقه هست. اون سیاهی‌هایی هم که بعد از کوه‌ها می‌بینید ، منطقه مندلی عراقه که پیکر 96 نفر از شهدای عزیزمون اونجا جا مونده و عراق اجازه تفحص رو به ایران نمی‌ده ...

اما آدم که لیاقت نداشته باشه ، یک روز قبل اینکه بتونه مولاش رو ببینه ، بهش می‌گن باید وسایلتو جمع کنی و برگردی! به همین راحتی! حتی اگه قرار بوده باشه تا آخر ماجرا بمونی ... اینطوری میشه که به خودت ، ایمانت ، تقوات و خیلی چیزای دیگه شک می‌کنی و وقتی این اتفاق رو می‌گذاری کنار مسائل دیگه‌ای که توی زندگیت پیش اومده ، به این نتیجه می‌رسی که یک جای کارت اساسی می‌لنگه ...

پی‌نوشت 1:
سلام. بالاخره برگشتم. با اینکه یکسری چیزا رو اونجا از دست دادم و از همه مهمتر دلم رو جا گذاشتم ، اما افتخار می‌کنم چند وقت بین آدمایی زندگی کردم که توی ساده‌دلی و مرام و قناعت ، مثال زدنی هستن. افتخار می‌کنم تو هوایی نفس کشیدم که رهبرم ، ولی‌امرم ، عشقم هم نفس می‌کشید ...

پی‌نوشت 2:
واقعآ راست می‌گن که آدم‌ها تو سفر همدیگه رو بهتر می‌شناسن! من توی این سفر ، نظرم راجع به دوتا از دوستام ، 180 درجه تغییر کردم. انگار تازه شناختمشون!

بعدالتحریر:
از طرف می‌پرسم: «الان این کاری که می‌خوای انجام بدی ، غیرقانونیه دیگه؟» بهم جواب می‌ده: «نه بابا! غیرقانونی نیست. فقط خلاف بخش‌نامه است!!!»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  حضرت آقا،  شهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 تیر 1390 ساعت 05:58 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام. با یكم تأخیر ، ولادت حضرت امام حسین علیه‌السلام (روز پاسدار) ، حضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام (روز جانباز) و حضرت امام سجاد علیه‌السلام رو به همه تبریك و تهنیت عرض می‌كنم و امیدوارم بواسطه همین محبتی كه نسبت به ائمه معصومین علیهما السلام داریم ، اون دنیا مورد شفاعتشون قرار بگیریم ...

پی‌نوشت 1:
دوست دارم مثل چمران باشم. اما می‌دونم چمران شدن خیلی سخته ...
دوست دارم مثل همت باشم. اما می‌دونم همت شدن ، همت خیلی بالایی می‌خواد ...
دوست دارم مثل ابراهیم هادی باشم. اما می‌دونم ابراهیم هادی شدن به این راحتی‌ها نیست ...
دوست دارم مثل برونسی باشم. اما می‌دونم برای برونسی شدن، باید سند شش دانگ دلت رو به‌نام خدا بزنی ...
می‌دونم هنوز خیلی دنیائیم. ولی از گناه خسته شدم! از بیهودگی ، سرگردونی ، سردرگمی ، بلاتكلیفی و ترس. از این زندگی مادی خالی از معنویت خسته شدم، خسته ... اما به رحمتت امید دارم. تویی كه منو هدایت می‌كنی! تویی كه تو لحظه لحظه زندگیم، وجودت و كمكت رو با تمام وجود لمس كردم!

پی‌نوشت 2:
تكاوری نیروی دریایی ، یعنی فعالیت در شرایطی خارج از تصور و آب و هوایی خارج‌تر از تصور! یعنی هیچ‌وقت و در هیچ شرایطی ، ساكن و بی‌حركت نیستی ؛ حتی روی سطح صاف و به ظاهر محكمی مثل كشتی! یعنی از یك ثانیه بعدت خبر نداری! یعنی تا چشم كار می‌كنه ، فقط آب می‌بینی و آب ... انصافآ باید به این زحمت‌كشان خدا قوت گفت!

بعدالتحریر:
چند وقتیه یه بغضی تو گلومه كه منتظر بهانه‌های خیلی كوچیكه برای تركیدن ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط حیدر
در این عکس ، شهید خواجوئی به خواب عمیقی فرو رفته و دوستانش به شوخی ، این برگه را روی سینه‌اش گذاشته‌اند ...!

مهرداد خواجوئی در سال 1348 به دنیا آمد؛ اهل تهران بود و در كوچه پس كوچه‌های این شهر بزرگ شد. مثل همه‌ی كودكان به آموختن علم پرداخت و در سال 1359 به كرمان رفت. علاقه‌ی شدیدی به علوم اسلامی و دینی داشت و به همین دلیل در سال 1362 وارد حوزه‌ی علمیه‌ی كرمان شد و با عشقی زایدالوصف به مطالعه پرداخت. خواجویی كه شوق لقاء حق را در سر داشت ، در همان سال به عضویت بسیج درآمد و در واحد اطلاعات عملیات لشكر 41 ثارالله (ع) به خدمت مشغول شد. مهرداد غواص ماهری بود و حتی در عملیات كربلای 4 به منظور شناسایی پل‌های عراقی ، دور جزیره‌ی ام‌الرصاص را بر خلاف جهت آب شنا كرد و موفق شد مواضع دشمن را شناسایی نماید.
خرداد سال 1367 مهرداد به آرزویش رسید. اصابت تركش خمپاره به سر و نخاع باعث شد تا خون سرخش بر خاك شلمچه بریزد و چند روز بعد در بیمارستانی در اهواز آسمانی شود. مهرداد در سنّ 19 سالگی به آسمان بیكران شهادت بال گشود و در بهشت زهرای (س) تهران آرام گرفت.

خاطره‌ای از شهید:
یكی از مربی‌های دانشكده سپاه را فرستاده بودند به قرارگاه سد دز تا كار با قطب‌نما را به بچه‌های واحد اطلاعات عملیات آموزش بدهد. جلسه آموزش كه تمام شد ، مهرداد به مربی گفت: من پنج - شش تا كار دیگه می‌تونم با قطب‌نما انجام بدهم. بعد هم كارهایی راكه توی مأمریت‌های شناسایی تجربه كرده بود و یاد گرفته بود،برای او توضیح داد.
عصر همان روز ، مربی رفته بود پیش مهرداد و از او خواسته بود مطالبی را كه صبح گفته بنویسد تا آنها را (از جمله تلفیق كار با قطب‌نما و ستاره‌شناسی) به نام خودش در دانشكده تدریس كند. مهرداد قبول نكرد چیزی بنویسد. دست آخر وقتی اصرار مربی و انكار مهرداد به جدال لفظی تبدیل شد ، حاضر شد چیزهایی را كه گفته بود برایش تكرار كند و مربی خودش بنویسد.
البته یك شرط هم گذاشت؛ آن هم اینكه جایی از مهرداد خواجویی نامی برده نشود.

پی‌نوشت:
سلام. فكر می‌كنید چند نفر از ماها می‌تونیم مثل این شهید ، نفسانیت رو زیر پاهامون لگدمال كنیم؟

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 ساعت 01:18 بعد از ظهر توسط حیدر
شهید فرانسوی كمال كورسل

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر ، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. «ژوان» دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد. محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نکند.
در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آن‌ها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که باز هم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند. بعد از مدتی، رفت و ‌آمد «ژوان کورسل» با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد.
غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش «مسعود» لباس پوشید برود کانون برای مراسم. «ژوان» پرسید: «کجا می‌ری؟» گفت: «دعای کمیل» ژوان گفت: «دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!» گفت: «بفرمایید». چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با «مسعود» رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند. هفته بعد ، از ظهر آمد. با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بریم دعای کمیل» گفتند: «حالا که دعای کمیل نمی‌روند»؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یک روز بچه‌های کانون دیدند «ژوان» نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد هم دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. «مسعود» شیعه شدن او را جشن گرفت. وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)» گفت: «می‌خواهم اسمم رو بذارم علی» مسلمان‌های پاریس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذیتش می‌کردند. مسعود گفت: «نه، بذار یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین (ع).» گفت: «پس چی» مسعود گفت: «هرچی دوست داری»
چه اسم زیبایی برای خودش انتخاب کرد؛ «كمال». مسیحی بود، شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود. مادرش، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «شما بچه منو منحرف می‌کنید» بچه‌ها گفتند: «چند وقتی مادرت را بیار کانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
کتابخانه کانون بسیار غنی بود. کمال هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری را. خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت. یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم» مسعود گفت: «برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان.» آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: «کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها صحبت کردم. بنا شده برم عراق، از راه کردستان هم قاچاقی برم قم.» با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی!» اما خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو - سه بود.
ظرف پنج - شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد. اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.» خیلی راحت می‌گفت: «من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.» کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین (ع) روی او بماند. می‌گفت: «به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی (ع) و من هست.»

تصویری از مزار شهید كمال كورسل

یک روز از «مدرسه حجتیه» زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند. مسعود گفت:«حالا چه زنی می‌خواهی؟» گفت:«نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد.» مسعود هم گفت:«این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند!» هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت. «مسعود» یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند «طلبه‌ها چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.» رفت کتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته.» جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «باشه» خیلی به حضرت امام (ره) ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع دستورات اهل بیت (ع) است. هر وقت‌ ما گفتیم: «امام» می‌گفت: «نه! حضرت امام»
یک روز رفت پیش مسعود و گفت: «می‌خواهم برم جبهه» ایام عملیات مرصاد 2 بود. مسعود گفت:«حق نداری» گفت: «باید برم» مسعود گفت: «جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است.» فردای آن روز رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت ، هشت - نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هر روز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد و بعد شیعه. مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده. چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع. کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد. یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر «کمال کورسل» شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم یا شاید با یک روژه‌گاردی دیگر!
کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما ، تا همیشه سبز باد!
راوی: سید مسعود معصومی - منبع: وبلاگ یاران ناب

پی‌نوشت:
سلام. واقعآ تحت تأثیر قرار گرفتم! خدا كنه ما هم مثل این شهید بزرگوار ، بتونیم راه درست رو  پیدا كنیم و به خدا برسیم. راستی تولد حضرت زینب (س) رو هم تبریك عرض می‌كنم.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 فروردین 1390 ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط حیدر
سلام. باورم نمیشه كه امیرحسین صابری هم پركشید! همین پارسال بود كه توی یادمان عملیات فتح‌المبین (شوش) با هم خادم بودیم. امسال شده بود مسئول پشتیبانی اردوهای جهادی (كمك به روستاهای محروم استان خوزستان). یك هفته پیش (24/اسفند/89) ساعت 8 صبح به همراه 4 نفر دیگه از شوش می‌رفتن خرمشهر برای خرید وسایل كه یه كامیون كه راننده‌اش خواب بوده ، از روشون رد میشه. به همین راحتی! 4 نفر به شهادت می‌رسن و یك نفر دیگه (از بچه‌های دزفول) به شدت زخمی میشه كه الان توی بیمارستانه.

شهید امیرحسین صابری
شهید امیرحسین صابری ، فروردین 1389 ، یادمان عملیات فتح‌المبین


پیكر شهید امیرحسین صابری روی دوش دژبان‌های ارتش (پدر شهید ، سرهنگ بازنشسته ارتشه)


آخرین وداع دوستان و آشنایان با شهید صابری


مشاهده صورت شهید قبل از خاكسپاری


پدر شهید در قبر ، دقایقی قبل از خاكسپاری


در وصف این پدر ، چیزی نمی‌تونم بگم جز "كوه استقامت و ذوب در ولایت"
با اینكه پسرشو از دست داده ، ولی چون در راه خدا به شهادت رسیده ، حتی حاضر نشد لباس مشكی بپوشه. گریه هم نكرد. تازه به ما هم می‌توپید كه چرا گریه می‌كنید! با اینكه این پسرشو خیلی دوست داشت ، اما مثل یه "مرد" ایستاد. می‌گفت منم می‌خواستم با پسرم برم ، اما نشد. خدا حفظش كنه ...

پی‌نوشت:
شهادت پایان نیست ، آغاز است. «شهید آوینی»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اسفند 1389 ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط حیدر
هوا دیگه تاریك شده بود. تنهایی نشسته بودم روی ایون حرم شهدای گمنام و از اون بالا داشتم به شهر (كه بعد از اون بارون زیبا ، پرنورتر به نظر می‌اومد) نگاه می‌كردم. از فرصت بدست اومده استفاده كردم و یه سری به خاطرات گذشته زدم. گذشته‌ای پر از شكست و اشتباه و البته بخشش از جانب خدا! شدم مثل رزمنده‌ای كه عازم یه عملیات سخت و نفس‌گیره و بعد از عبور از كوه‌ها و تپه‌ها و موانع زیاد ، گم شدن‌ها و با لطف خدا پیدا شدن‌ها ، درگیری موضعی با دشمن ، گذر از میادین مین و ... ، حالا تازه رسیده به نقطه رهایی! در حالی كه دیگه رمقی براش بمونده و فقط شوق رسیدنه كه سرپا نگهش داشته. آخر هم به نتیجه رسیدم كه:


پی‌نوشت:
سلام. خدا كنه از پسش بر بیام!
تولد امام حسن عسگری (ع) رو به محضر امام عصر (عج) و همه شیعیان جهان تبریك عرض می‌كنم. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1389 ساعت 02:17 بعد از ظهر توسط حیدر
او جنگید ، من تماشا کردم ، تو فرار کردی ...
او به اروند زد ، من توی عمق كم استخر شنا کردم ، تو با اسکی روی آب مزاحم خواب ماهی‌ها شدی ...
او ژ3 دست گرفت ، من با تفنگ ساچمه‌ای پسر خاله‌ام حال کردم ، تو با تفنگ شکاری‌ات به شکار بلدرچین رفتی ...
او مین گوجه‌ای خنثی می‌کرد ، من با گوجه سبز پینگ‌پنگ بازی کردم ، تو بازی گلف را بردی ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]



طبقه بندی: دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1389 ساعت 05:04 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام خدمت همه. تا الان فکر می کردم که تا قبل از انتخابات سال 88 ، در زمینه سایبری و جنگ نرم همه خواب بودن و بعد حوادث انتخابات و مشاهده نقش اینترنت تو اغتشاشات ، یهو بیدار شدن و شروع کردن به یادگیری و وارد شدن به این فضا!
ولی دیروز فهمیدم افرادی بودند که از سال 66 (یعنی اواخر جنگ) وارد این عرصه شدن و تاحدودی هم به جنگ کمک کردن و الحق و والانصاف کارهای مهمی انجام دادن. افرادی که اگه هوشیار نبودن و از تخصصشون در دوران فتنه به جهت حفظ انقلاب استفاده نمی کردن ، شاید خیلی از اتفاقاتی که نباید ، می افتاد و حوادث و وقایع جور دیگه ای رقم می خورد.
خدارو شکر می کنم مواقعی که من و امثال من خوابیم و یا دلیلی برای وارد شدن به عرصه نمی بینیم ، افرادی هستن که بیدار و هوشیار و آشنا به زمانه ، با تمام وجود و تمام قد (حتی گاهی به تنهایی) و گمنام وارد عرصه شدن و از نظام و کشور و اسلام و انقلاب دفاع کردن و در این راه مقدس ، خون دلها خوردند. یا حسین!

پی نوشت:
دیروز ، یه عزیزی از یادگارای جنگ تحمیلی 8 ساله و جنگ 8 ماهه مهمونمون بود و عوارض جنگ رو هم می شد توی بدنش دید. ایشون بعد از جنگ سخت ، وارد عرصه جنگ نرم شدن و هنوزم میدون رو خالی نکردن. راستی هفته بسیج و دهه ولایت رو هم به همه تبریک عرض می کنم.

«ما با ولایت زنده هستیم ، تا زنده ایم رزمنده هستیم»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]



طبقه بندی: دل نوشته،  دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1389 ساعت 05:15 بعد از ظهر توسط حیدر

اگه یه یهودی ریشای بلند داشته باشه ، میگن یه مؤمنه و داره ایمانشو نشون میده؛ اما اگه ریشای یه مسلمون بلند باشه ، میگن یه افراطی و تروریسته!
یه راهبه اگه بخواد خودشو وقف خدا كنه ، حق داره خودشو از فرق سر تا نوك پا بپوشونه؛ اما اگه یه زن مسلمون بخواد اینكارو بكنه ، میگن داره خودشو محدود میكنه!
اگه یه زن غربی توی خونه بمونه و مسئولیت مراقبت از خونه و بچه‌هاشو به عهده بگیره ، میگن داره كار خوبی میكنه و به خاطر فداكاری كه كرده مورد احترامه؛ اما اگه یه زن مسلمون بخواد اینكارو بكنه ، میگن باید بریم آزادش كنیم. اون محدوده!
تو كشورای غربی ، هر دختری آزاده كه به هر شكلی بره به دانشگاه چون آزادی و حق و حقوقی داره؛ اما اگه یه دختر مسلمون بخواد از حجاب استفاده كنه ، حق ورود به دانشگاه رو از دست میده!
اگه یه مسیحی یا یهودی كسی رو بكشه ، هیچ ربطی به دین نداره؛ ولی اگه یه مسلمون جنایتی انجام بده ، این اسلامه كه محاكمه میشه!
وقتی كسی یه ماشین عالی رو بد میرونه ، هیچ كس نمیگه تقصیر ماشینه است؛ ولی اگه یه مسلمون اشتباهی بكنه یا با مردم بد برخورد ، كنه میگن این تقصیر اسلامه!
اگه مشكلی داشته باشیم دنبال راه حل میگردیم. اما اگه این راه حل توی اسلام باشه ، حاضر نیستیم حتی بهش فكر كنیم! راستی شما می‌دونید چرا؟!

پی‌نوشت:
تا حالا توجه كردید كه توی اكثر فیلم‌هایی كه جدیداً برای دفاع مقدس ساخته شده ، تجهیزات محور شدن (نمونه‌اش سریال در چشم باد) و دیگه خبر چندانی از تأثیرگذاری عامل معنویت توی پیروزی‌ها نیست و معنویت تو فیلمامون منحصر شده به ریش‌داشتن و برادر خواهر گفتن؟ متأسفانه یك عده ، خواسته یا ناخواسته دارن یك فرهنگ دیگه رو جایگزین فرهنگ جبهه می‌كنن و ما هم یا كاری از دستمون برنمیاد ، یا تو خواب غفلتیم.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]



طبقه بندی: آیا می دانید ...،  دفاع مقدس،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط حیدر

- داشتیم قرآن می‌خونیدم. حاج رضا هم روبروم نشسته بود. شاد و سرزنده. چند لحظه یكی از چشمامو بستم و سعی كردم مثل اون باشم تا شاید بتونم 20 سال با یك چشم زندگی كردن و دم نزدن رو درك كنم. ولی نشد! برام حتی قابل تصور هم نیست ...

- می‌گفتن دونده ماهری بوده و عاشق دویدن! خدا می‌دونه چطور آدما رو امتحان كنه. توی جنگ ، هر دو تا پاشو از دست داد و الان سال‌هاست كه روی صندلی چرخدار می‌شینه و در حسرت یك راه رفتن معمولی ...

- ...

پی‌نوشت:
سلام. حاج رضا ، عصب یكی از دستاش توی عملیات آزادسازی بستان (سال 1360) قطع شد و یك تركش بزرگ هم توی همون عملیات تو قفسه سینش گیر كرد كه گاهی نفس كشیدن براش سخت می‌شه. چشم چپشم هم توی عملیات بدر (سال 1636) از دست داد. ولی هنوز پایدار و استوار ، داره به وظیفش در قبال خون شهداء عمل می‌كنه. امثال این افراد زیادن. كسایی كه با خدا معامله كردن. معامله با خدا هم تنها معامله‌ایه كه جز سود چیزی نداره.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: دل نوشته،  دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 خرداد 1389 ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط حیدر

روز پنجشنبه (13 خرداد) ، فرصت شد تا دو تا فیلم رو ببینم. «طلا و مس» و «دمكراسی تو روز روشن»
- فیلم «طلا و مس» محشر بود. یه طلبه كه یه زندگی كاملآ اسلامی و براساس احكام اسلام رو بنا كرده. داستان فیلم فقط همین بود. مثل مارمولك هم سعی نداشت از این آقاسید داستان ، یه سوپرمن بسازه و یا برای جذب مخاطب ، از دیالوگ‌های خاص یا كارای خاص استفاده كنه. «طلا و مس» ، داستان زندگی ساده و سخت یه طلبه شهرستانی توی تهرانه كه پیشنهاد می‌كنم حتمآ این فیلم رو ببینید.
- فیلم «دمكراسی تو روز روشن» اما مشكل خیلی داشت! اصولآ از بازیگرایی مثل «حمید فرخ‌نژاد» ، «نیكی كریمی» ، «محمدرضا گلزار» ، «نیما شاهرخ‌شاهی» و «محمدرضا فروتن» و كارشناس مذهبی مثل «حاج‌آقا زم» نمی‌شه انتظار فیلم ارزشی رو داشت. پس ، از انتخاب بازیگر و كارشناس مذهبی این فیلم تاحدود زیادی می‌شه به ماهیتش پی برد. از مشكلات اساس این فیلم می‌شه به مسخره كردن عالم برزخ و مرگ (مثلآ اینكه عزرائیل ، با یه ماشین آخرین سیستم شهدا رو می‌بره اون دنیا!) ، زیر سؤال بردن شهادت (یاد اون سكانسی می‌افتم كه حاج آقا مقدس ، به سردار ستوده می‌گه خیلی وقته دیگه شهید نداریم و سردار ستوده هم می‌گه داریم ، ولی نه به اندازه زمان جنگ. اما حاج آقا مقدس - كه اتفاقآ خودش هم از شهدائی هست كه توی برزخ مونده - می‌گه بعد از جنگ اصلآ شهید نداریم. یعنی شهید آوینی - كه امام خامنه‌ای درباره ایشون گفته بود «خداوند ان‌شاالله این شهید را با پیغمبر (ص) محشور کند» ، سردار كاظمی ، سردار شوشتری و اینهمه شهدایی كه برای دفاع از این آب و خاك و در راه حفظ ارزش‌های انقلاب و به خاطر خدا كشته شدن ، شهید نیستن؟ حالا شهدای لبنان و فلسطین و غزه - كه امام خامنه‌ای گفت در ردیف شهدای بدر و احد قرار می‌گیرن - بماند) توهین به میرداماد ، زیر سؤال بردن فرماندهان دفاع مقدس سپاه و ...
من نمی‌دونم این وزارت ارشاد ، داره چكار می‌كنه؟! جدیدآ فیلم‌هایی كه ساخته می‌شه «فاجعه» هست. امیدوارم مسئولین وزارت ارشاد ، زودتر یه تكونی بخورن و به این وضع اسف‌بار سینما پایان بدن.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیك ...
[فقط همین]



طبقه بندی: دل نوشته،  تحلیل،  دفاع مقدس، 
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: