تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب آذر 1391
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط حیدر
نمیدونم خاصیت زمستونه یا کفاره گناهام! البته شایدم به خاطر آلبوم جدید خواجه امیری باشه ...
ولی انگار برگشتم به گذشته؛ دوباره تنهایی و بستنی کاکائویی و عمرو دیاب و یونیت و جدیدآ Call of Duty!
حس دوست داشتنیِ خسته کننده ایه. همش تکرار و تکرار و تکرار

حرف هایی از سر خستگی برای خالی شدن (خدایا نشنیده بگیر):
خسته شدم. بریدم. حداقل تهِ تکرارهای پارسال ، یه امیدی بود به رسیدن. اما الان چی؟ منتظرم رسمآ بره و من از ته دل باور کنم که منو اینجا گذاشت و خودش رفت! پس اون همه دوندگی هام چی میشه خدا؟ اوووووون همه قول و قراری که با هم گذاشتیم ، اون همه چله ها ، اون همه آبرو گذاشتنا ، اون همه دل خوش کردنا و خوشحال شدنا و امیدوار شدنا و ...! یعنی همشون «به همین راحتی» کشک؟! بابا اگه به صلاحم نیست ، پس چرا همش جلو چشممه؟! پس چرا هرروز باید با کوچکترین مسئله ای یادش بی افتم و داغ دلم تازه شه؟ چرا نمیگذاری فراموشش کنم؟ مگه خودت وعده ندادی یا خودش رو میدم ، یا کمک میکنم فراموشش کنید؟ پس چرا هرروز بیشتر دیوونش میشم؟ دیگه طاقت ندارم.
بقیه هم که منو نمیفهمن. تو دنیای خودشونن و فقط بلدن زخم زبون بزنن و تیکه بار آدم کنن! البته گور بابای همشون ، ولی مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟ چقدر طاقت داره؟ چندبار میتونه لب چشمه بره و تشنه برگرده و دم نزنه؟ چقدر میتونه به اونایی که دارن و قدرشو نمیدونن نگاه کنه و حسرت (غبطه) بخوره؟ چقدر میتونه به بیرحمی یه نفر فکر کنه؟ چقدر میتونه به حماقتای نادانسته خودش فکر کنه؟ مگه خودت این عشق رو تو دلم نگذاشتی؟ مگه خودت راهشو (بهتره بگم راه های مختلف رسیدن بهشو) بهم نشون ندادی؟ مگه خودت بهترینش رو جلوی پام نگذاشتی؟ اصلآ مگه خودت روحیات منو نمیشناختی؟ مگه نمیدونستی اینجوری ام؟ پس چرا؟ آخه چرا؟ چرا بردیم تو بهشت و دوباره برم گردوندی تو قفس و درو قفل کردی؟ پس کی این آسایشی که خودت گفتی بعد هر سختی در پیشه ، بهم میرسه؟
دیگه تحمل این قفس لعنتی رو ندارم! خودتم میدونی! خلاصم کن! یا ببرم ، یا ببرم! دیگه طاقت اینجا موندن رو ندارم. نمیخوام همرنگ این جماعتِ مسخرهِ کوچیکِ اهل شعارِ ضعیفِ پست بشم! دیگه از خلاف جریان شنا کردن خسته شدم! من اهل اینجا نیستم ...

پی نوشت:
سلام. میگن تا وقتی یه آدم تشنه آب نخورده ، میتونه خوب تشنگی رو تحمل کنه. اما امان از وقتی که یک جرعه (فقط یک جرعه) آب بخوره و دیگه نگذارن بخوره! و بدتر از اون اینه که جلوی همین آدم ، آب بخورن! حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ...


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر 1391 ساعت 12:41 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. ان شاءالله به زودی میخوام یه سفر برم. یه سفر خوب به یه جای خیلی خوب که یهویی پیش اومد! ولی با خودم عهد کردم به هیچکس (حتی پدر و مادرم) نگم کجا میرم! دیگه بسه هرچی همه چیزمو همه فهمیدن! بسه زندگی کردن برای خوش آمد دیگران! دیگه میخوام برای خودم زندگی کنم! فقط و فقط خودم! فقط هم به خدا جواب پس می دم ... همین!


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر 1391 ساعت 09:45 بعد از ظهر توسط حیدر
خدایا دارم کم میارم!
کجایی؟ پس قول و قرارمون چی شد...؟
خسته ام

پی نوشت:
این روزها «اصلآ» حال خوبی ندارم ...


طبقه بندی: دل نوشته، 
درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: