تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - مطالب فروردین 1390
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 فروردین 1390 ساعت 01:08 قبل از ظهر توسط حیدر
امروز اصلآ حوصله نداشتم. ساعت 10 شب از خونه زدم بیرون و یه‌راست رفتم حرم شهدای گمنام. مراسم اونجا تموم شده بود. یهو چندتا از رفقای دانشجو رو دیدم كه اونا هم دیر رسیده بودن. رفتیم با هم نشستیم توی حسینیه كه یكیشون گفت: بیاین با مداح این مراسم صحبت كنیم تا نیم‌ساعت بیاد خونه ما و یه روزه خودمونی برگزار كنیم. مداح قبول كرد و مسئولیت آوردنش تا خونه هم افتاد گردن من! با اینكه حوصله نداشتم ، ولی قبول كردم. توفیق اجباری بود ، اما شب به‌یادماندنی و تجربه نابی شد! احساس كردم خدا هنوزم منو یادشه ...

پی‌نوشت:
سلام. این اس‌ام‌اس رو چند وقت پیش گرفتم كه خیلی شبیه وضعیت منه: «گاهی گمان نمی‌كنی ، ولی می‌شود/ گاهی نمی‌شود كه نمی‌شود كه نمی‌شود/ گاهی هزار دوره دعا بی‌استجابت است/ گاهی نگفته قرعه بنام تو می‌شود/ گاهی گدای گدایی و بخت نیست/ گاهی تمام شهر گدای تو می‌شود!»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 ساعت 02:18 بعد از ظهر توسط حیدر
شهید فرانسوی كمال كورسل

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر ، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. «ژوان» دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد. محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نکند.
در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آن‌ها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که باز هم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند. بعد از مدتی، رفت و ‌آمد «ژوان کورسل» با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد.
غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش «مسعود» لباس پوشید برود کانون برای مراسم. «ژوان» پرسید: «کجا می‌ری؟» گفت: «دعای کمیل» ژوان گفت: «دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!» گفت: «بفرمایید». چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با «مسعود» رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند. هفته بعد ، از ظهر آمد. با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بریم دعای کمیل» گفتند: «حالا که دعای کمیل نمی‌روند»؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یک روز بچه‌های کانون دیدند «ژوان» نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد هم دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. «مسعود» شیعه شدن او را جشن گرفت. وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)» گفت: «می‌خواهم اسمم رو بذارم علی» مسلمان‌های پاریس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذیتش می‌کردند. مسعود گفت: «نه، بذار یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین (ع).» گفت: «پس چی» مسعود گفت: «هرچی دوست داری»
چه اسم زیبایی برای خودش انتخاب کرد؛ «كمال». مسیحی بود، شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود. مادرش، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «شما بچه منو منحرف می‌کنید» بچه‌ها گفتند: «چند وقتی مادرت را بیار کانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
کتابخانه کانون بسیار غنی بود. کمال هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری را. خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت. یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم» مسعود گفت: «برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان.» آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: «کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها صحبت کردم. بنا شده برم عراق، از راه کردستان هم قاچاقی برم قم.» با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی!» اما خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو - سه بود.
ظرف پنج - شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد. اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.» خیلی راحت می‌گفت: «من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.» کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین (ع) روی او بماند. می‌گفت: «به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی (ع) و من هست.»

تصویری از مزار شهید كمال كورسل

یک روز از «مدرسه حجتیه» زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند. مسعود گفت:«حالا چه زنی می‌خواهی؟» گفت:«نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد.» مسعود هم گفت:«این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند!» هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت. «مسعود» یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند «طلبه‌ها چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.» رفت کتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته.» جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «باشه» خیلی به حضرت امام (ره) ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع دستورات اهل بیت (ع) است. هر وقت‌ ما گفتیم: «امام» می‌گفت: «نه! حضرت امام»
یک روز رفت پیش مسعود و گفت: «می‌خواهم برم جبهه» ایام عملیات مرصاد 2 بود. مسعود گفت:«حق نداری» گفت: «باید برم» مسعود گفت: «جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است.» فردای آن روز رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت ، هشت - نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هر روز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد و بعد شیعه. مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده. چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع. کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد. یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر «کمال کورسل» شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم یا شاید با یک روژه‌گاردی دیگر!
کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما ، تا همیشه سبز باد!
راوی: سید مسعود معصومی - منبع: وبلاگ یاران ناب

پی‌نوشت:
سلام. واقعآ تحت تأثیر قرار گرفتم! خدا كنه ما هم مثل این شهید بزرگوار ، بتونیم راه درست رو  پیدا كنیم و به خدا برسیم. راستی تولد حضرت زینب (س) رو هم تبریك عرض می‌كنم.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390 ساعت 03:00 بعد از ظهر توسط حیدر
به گزارش سرویس سیاسی بی‌باک ، سایت وزارت خارجه رژیم صهیونیستی از برگزاری رزمایش این رژیم به منظور جنگ همزمان با ایران و سوریه خبر داد. در یک رزمایش یازده روزه ، ارتش اسرائیل به بررسی نظری شیوه‌‌های دفاعی جدیدی پرداخت که فرض آن ، حمله هم‌زمان چند کشور از چند جهت مختلف به سوی اسرائیل بوده است.
سایت وزارت خارجه رژیم صهیونیستی در ادامه افزود: سناریوی فرضی این رزمایش آن بود که سوریه و ایران به اسرائیل حمله کرده‌اند و هم‌زمان حزب‌الله از شمال و حماس از جنوب ، خاک اسرائیل را هدف صدها و شاید هزاران موشک قرار می‌دهند. رویاروئی با چنین خطری ایجاب می‌کند که نیروهای زمینی ، دریایی و هوایی ، همراه با دیگر یگان‌ها و شاخه‌های ارتش به‌طور هم‌زمان بتوانند با حداکثر هماهنگی ، به دفاع از کشور بپردازند.

پی‌نوشت:
سلام. یه ضرب‌المثلی هست كه می‌گه: «موش تو سوراخ نمی‌رفت ، جارو به دمش می‌بست!» این موش‌های كثیف ، تاحالا چندبار مقابل گروه‌هایی مثل حزب‌الله و حماس شكست خوردن ، اونوقت دارن رزمایش می‌گذارن كه  بگن مثلآ اگه همه با هم بهشون حمله كردن ، می‌خوان چكارهایی انجام بدن! ولی بگذارید من بدون برگزاری این رزمایش بهتون بگم: «بنشینید و نابود شدن خودتونو تماشا كنین»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: مقاومت اسلامی،  ارتش های دنیا، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 فروردین 1390 ساعت 09:53 بعد از ظهر توسط حیدر
5 دلیل جالب سبزك‌ها برای انتخاب روز 13 بدر برای اعتراض!
یعنی من كشته مرده دلیل چهارم و پنجم‌شونم! «سپاه الان سوریه هست» فكر كردن مثلآ سپاه ، تمام نیروهاشو اعزام كرده سوریه و دیگه تو ایران نیرو نداره! عقل هم چیز خوبیه به خدا! یه نكته جالب دیگه هم كه تازه فهمیدم اینه كه اینا با هو كردن به هم روحیه می‌دن! جلل‌الخالق!

پی‌نوشت:
سلام. این مطلبو امروز داشتم تو بالاترین دور می‌زدم دیدم. چند لحظه هنگ كردم. با خودم گفت واقعآ آدم چقدر می‌تونه احمقانه فكر كنه و خدارو شكر كردم از اینكه دشمنانمون از احمق‌ها هستند!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: انقلاب اسلامی،  تحلیل، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 فروردین 1390 ساعت 03:48 بعد از ظهر توسط حیدر
به گزارش خبرگزاری اهل بیت (ع) - ابنا - گروهک  تروریستی طالبان صبح امروز بار دیگر دست به جنایتی تازه زدند و با حمله به کاروان مینی‏بوس‏های شیعیان، هشت نفر از آنان را به شهادت رسانده و 20 نفر دیگر را ربودند. این حمله در نزدیکی شهر "بگن" در 60 کیلومتری جنوب شرق پاراچنار و در حوزه استحفاظی "منطقه کروم ایجنسی" صورت گرفت.
تروریست‏‌ها در این عملیات ، نخست به سه مینی‏بوس تیراندازی کردند که بر اثر آن هشت نفر از جمله یك زن و یک کودک شهید و 5 نفر زخمی شدند. این در حالی است که کاروان مسافران شیعه ظاهراً با اسکورت نیروهای دولتی از پاراچنار عازم "پیشاور" بود. دو نفر از قربانیان این حادثه کودک و سه نفر دیگر زن هستند و دو دستگاه مینی بوس نیز در آتش سوخت. حال تعدادی از زخمی‏ها نیز وخیم است که احتمال می‏رود به تعداد شهدا افزوده شود.
در پی این حادثه ، مقامات دولتی بدون اشاره به عدم تحرک نیروهای دولتی در حین حمله تروریست‏ها ادعا کردند که عملیات گسترده ای را برای یافتن مجرمین و آزادسازی مسافران ربوده شده آغاز کرده اند. شایان ذکر است که از زمان انعقاد پیمان صلح بین طرفین در گیر در ماه صفر اخیر ، این سومین مورد نقض این معاهده از سوی تروریستهای طالبان به سرکردگی تروریست بدنام افغانی «جلال الدین حقانی» است. این شخص و گروهش تحت حمایت دولت پاکستان نیز می باشد.

پی‌نوشت:
سلام. عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد ، بچه‌بازیست مگر عشق؟! جگر می خواهد ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: پاراچنار، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ساعت 12:49 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. باورم نمیشه كه امیرحسین صابری هم پركشید! همین پارسال بود كه توی یادمان عملیات فتح‌المبین (شوش) با هم خادم بودیم. امسال شده بود مسئول پشتیبانی اردوهای جهادی (كمك به روستاهای محروم استان خوزستان). یك هفته پیش (24/اسفند/89) ساعت 8 صبح به همراه 4 نفر دیگه از شوش می‌رفتن خرمشهر برای خرید وسایل كه یه كامیون كه راننده‌اش خواب بوده ، از روشون رد میشه. به همین راحتی! 4 نفر به شهادت می‌رسن و یك نفر دیگه (از بچه‌های دزفول) به شدت زخمی میشه كه الان توی بیمارستانه.

شهید امیرحسین صابری
شهید امیرحسین صابری ، فروردین 1389 ، یادمان عملیات فتح‌المبین


پیكر شهید امیرحسین صابری روی دوش دژبان‌های ارتش (پدر شهید ، سرهنگ بازنشسته ارتشه)


آخرین وداع دوستان و آشنایان با شهید صابری


مشاهده صورت شهید قبل از خاكسپاری


پدر شهید در قبر ، دقایقی قبل از خاكسپاری


در وصف این پدر ، چیزی نمی‌تونم بگم جز "كوه استقامت و ذوب در ولایت"
با اینكه پسرشو از دست داده ، ولی چون در راه خدا به شهادت رسیده ، حتی حاضر نشد لباس مشكی بپوشه. گریه هم نكرد. تازه به ما هم می‌توپید كه چرا گریه می‌كنید! با اینكه این پسرشو خیلی دوست داشت ، اما مثل یه "مرد" ایستاد. می‌گفت منم می‌خواستم با پسرم برم ، اما نشد. خدا حفظش كنه ...

پی‌نوشت:
شهادت پایان نیست ، آغاز است. «شهید آوینی»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  دفاع مقدس،  شهداء،  ویژه، 
درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: