تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - دارم می‌رم ، ته دیوونگیم اینه ...!
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 02:00 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. انگار همین دیروز بود ؛ 12 اسفند 1383. این وبلاگ رو تأسیس کردم تا علاقم نسبت به سلاح‌های مختلف رو نشون بدم! (اسم وبلاگ برای همین Gun هست) اما دلم نمی‌خواست کسی بدونه کی هستم. بنابراین با اسم مستعار شروع به نوشتن کردم. اون زمان ، مطالبی رو از مجله تخصصی جنگ‌افزار تایپ می‌کردم و با عکس می‌زدم توی وبلاگ. اسم اینجا رو هم گذاشته بود وبلاگ تخصصی اسلحه و مهمات. یادش بخیر! سرخوش بودم برای خودم ... بعد چند وقت ، یه شیرِ پاک خورده‌ای حرفی زد که راستش بهم برخورد! گفت «یعنی هنر تو فقط اینه که از مجله جنگ‌افزار کپی کنی؟!»
این شد که از فاز صرفآ جنگ‌افزار ، زدم تو فاز مطالب نظامی! مطالب مختلف نظامی رو از اینطرف اونطرف کپی می‌کردم و با ذکر منبع ، توی وبلاگم قرار می‌دادم! بعد یه مدت ، با خودم گفتم این که نشد وبلاگ! از اونجا بود که شروع کردم به تولید محتوا! اولش سخت بود و زیاد از خودم چیزی نمی‌نوشتم. فوقش یه پی‌نوشت! ولی بعد کم‌کم دستم راه افتاد و گفتم هرچی بادا باد! می‌نویسم ، هرکی خوشش نیومد ، نیاد اینجا! همین‌قدر مغرورانه! واللا!!!
تقریبآ از همون زمان بود که اسم وبلاگو به یک وبلاگ مذهبی نظامی تغییر دادم. مخاطبم هم کم‌کم (چه شعرگونه!) تغییر کرد و طیف بیشتری رو در بر گرفت. تصمیم گرفتم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم و چون کسی نمی‌دونست این وبلاگ کیه ، خیلی راحت بودم و همه حرفمو می‌زدم بی‌نگرانی! اما این وسط مسائلی پیش اومد که باعث شد خیلی از دوستان و اطرافیانم بفهمن این وبلاگ برای منه و دیگه راحت نتونم حرفام رو بنویسم. برای همین مدت‌هاست که دیگه اونجوری که می‌خوام ، وبلاگم رو بروز نمی‌کنم و اگر هم بروز کنم ، چیزی نیست جز حدیث نفس ...
روزهای خوب و بد زیادی رو اینجا سپری کردم. از بحث‌های بیهوده با آدم‌های بیهوده و صحبت‌های مفید با آدم‌های به‌دردبخور و پیدا کردن دوستانی که گاهآ دوستی‌مون فراتر از فضای مجازی پیش می‌رفت و به دنیای حقیقی کشیده می‌شد! تجربیات زیادی هم تو این 7 سال کسب کردم. تجربیاتی که شاید اگه این وبلاگو نمی‌زدم ، هرگز بدستشون نمی‌آوردم.
اما دیگه حدیث نفس کافیه! شاید تو یه وبلاگ دیگه و با یه اسم و رسم دیگه وبلاگ‌نویسی رو ادامه بدم و حرفای دلمو بزنم ، اما تصمیم گرفتم این وبلاگ رو که اتفاقآ خیلی دوستش دارم و خیلی هم براش وقت گذاشتم ، بروز نکنم! باید کم‌کم از چیزایی که دوستشون دارم دل بکنم تا بتونم از خودم بگذرم و به خدا برسم (ان‌شاءالله). راه درازی در پیش داریم ، پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
در آخر هم از همه دوستان و همراهان عزیزم عاجزانه تقاضا دارم که این بنده حقیر سرتاپا تقصیر رو حلال کنن و کم و کاستی‌های وبلاگ رو ببخشن. به امید دیدار مجدد ، حیدر

عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد/ بچه‌بازیست مگر؟! عشق جگر می‌خواهد!

خداحافظ ؛ همین حالا
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: