تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی - بی رویت روی او بلاتکلیفم ...
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1389 ساعت 12:38 قبل از ظهر توسط حیدر

سلام. امشب شبکه 3 داشت حاشیه های دیدار طلاب خارجی با آقا رو نشون میداد. با دیدن شور و شوقشون ، یاد شور و شوق خودمون افتادم زمانی آقا می خواستن تشریف بیارن شاهرود و وقتی گریه اون خانوم قمی رو به خاطر عدم اجازه ملاقات با آقا دیدم ، ناخوآگاه ماجرایی تو ذهنم اومد که مرورش برای خودمم شیرینه.

***************************************************************

برای رژه مقابل رهبری ، اسم منم رد کرده بودن. خیلی خوشحال بودم. اون زمان داشتیم برای مراسم استقبال آماده می شدیم و فرصت نکردم توی جلسه اول تمرین (که اسامی قطعی می شد) حاضر بشم. برای همین هم اسمم رفت توی لیست ذخیره ها. خلاصه ، گذشت و ما با امید و اشتیاق زیاد ، هر روز سر تمرین حاضر میشدیم. رفته رفته هم تمرینامون بیشتر شد و کم کم جوری شد که از 8 صبح تا 2 بعدازظهر ، توی یه پادگان تمرین میکردیم و از 4 بعدازظهر تا 8 شب هم توی یه پادگان دیگه.
بالاخره رو موعود فرا رسید. تیم رژه رونده متشکل از 81 نفر بسیجی به صورت 9*9 بود. تعداد نفرات 82 نفر بود که از این تعداد ، 5 نفر (ازجمله من) ذخیره بودیم و قرار شد با قرعه کشی ، 4 نفر از این 5 نفر انتخاب و یک نفر که اضافه بر سازمان بود ، حذف بشه. بچه ها رفتن توی اتوبوس و منتظر 4 نفر دیگه موندن.
قرعه کشی شروع شد. هیجان و اضطراب توی صورت تک تک مون به وضوح مشخص بود. نفر اول انتخاب شد. اسم من نبود! نفر دوم هم نبودم. همینطور نفر سوم و چهارم! التماس تو چشمام موج میزد. سرهنگ بهم نگاه کرد و با حالتی ناراحت گفت: «متأسفانه نمیتونیم شما رو با خودمون ببریم رژه! زودتر برو که لااقل به سخنرانی برسی» یهو نفهمیدم چی شد که اشکام جاری شد! داشتم میترکیدم. هچوقت تو عمرم اینطوری اشکام جاری نشده بود. اون 4 نفر سوار اتوبوس شدن و اتوبوس حرکت کرد و رفت و منم با چشمی پراشک بدرقشون کردم.
داشتم با حالی بسیار بد مقر سپاه رو ترک میکردم که یهو پیکانی که سرهنگ و 2 - 3 نفر دیگه رو میبرد برای رژه ، نزدیکم ایستاد و یکی از بسیجی ها ازش پیاده شد. اومد نزدیکم و بهم گفت: «داداش من قبلآ ملاقات با آقا رفتم و ایشون رو از نزدیک دیدم. الان نمیخوام برم. تو بیا به جای من برو!» با گفتن این جمله ، انگار خون تازه توی رگهام جاری شد. پریدم و محکم بغلش کردم! از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم. تو همین حال بودم که سرهنگ بهم گفت چکار میکنی؟ بیا دیگه دیر شد! سریع از اون بسیجی تشکر کردم و پریدم تو ماشین و حرکت کردیم. تا خود پادگان گریه می کردم. از شدت خوشحالی ، نمیتونستم اشکامو کنترل کنم. خلاصه با چشم خیس از اشک و لبی خندان رسیدیم به پادگان و با بچه ها حرکت کردیم به سمت محل اصلی رژه و رویت ماه.

پی نوشت:
یادش بخیر! روزای خیلی قشنگ و خاطره انگیزی بود...
راستی داریم به سالگرد این حادثه استثنائی نزدیک میشیم.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]



طبقه بندی: انقلاب اسلامی،  دل نوشته، 
درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: