تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 03:48 بعد از ظهر توسط حیدر
* جنگ‌های داخلی لبنان برای خودش فیلمی بود. یکبار که سوار بر نیسان پاترول -که اطرافش پر بود از آرم سپاه و عکس امام- از سوریه به لبنان می‌آمدیم. نزدیک بعلبک ، بین نیروهای فلسطینی جنگ شده بود. ترافیک شدیدی شده بود و جاده بسته بود. یکی از ژاندارم‌های لبنانی ، جلو می‌آمد و به آنهایی که بوق می‌زدند ، فحش می‌داد. نگاهش که به ماشین سپاه افتاد ، شروع کرد به بوسیدن آن. جلو آمد و پس از روبوسی با همه‌مان ، عذرخواهی کرد و با داد و فریاد ، ماشین‌های دیگر را مجبور کرد تا از شانه جاده پایین بروند و راه را برای ما باز کنند. یک آن درگیری قطع شد. دوطرف جاده آسفالت ، عده‌ای مسلح به دوشکا و آرپی‌جی و حتی تفنگ 106 منتظر بودند تا ما رد شویم که دوباره جنگ را شروع کنند! برایشان دست تکان دادیم. اشاره کردند زودتر رد شویم تا درگیری را شروع کنند. چند نفر از بچه‌ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به توزیع تصویر امام. درگیری متوقف بود تا اینکه ما از آنجا دور شدیم. دوباره صدای انفجار و شلیک به گوش رسید.
جلوتر تصادفی بین دو ماشین رخ داده بود که با دیدن ماشین سپاه ، ما را به داوری خواندند. راننده‌مان گفت: «یه صلوات بفرستین و برید خونه‌هاتون!» خونسرد و آرام ، طوری که باور نمیشد تا دقایقی پیش همین‌ها به خون هم تشنه بودند ، صلواتی فرستادند ، روی هم را بوسیدند و هریک به راه خود رفتند!

* روز شنبه اول آذر 1365 ، همراه سیامک به «ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی» در کوچه قائم ، انتهای خیابان خیام رفتیم. وقتی به سیدمحمد جلالی‌پروین گفتم: «پدرآمرزیده! بیا و یه کار خیر بکن. نفری یه دست از اون لباس کره‌ای‌های مشدی به ما بده!» با ناراحتی نگاهی انداخت و گفت: «اون لباسا و کفشای کی‌کرز مخصوص نیروهای تو جبهه است، نه تهران!» نگاهی به لباس کره‌ای اطوکشیده‌ای که بر تن داشت و کفش کی‌کرز پایش انداختم و نگاهی هم به برگه اعزام خودمان که برای فردا بود و با خود خندیدم!
التماسش کردم. گفتم: «حاج محمد! حیفه به خدا! من خودم پول ندارم ، وگرنه می‌رفتم آزاد می‌خریدم. چند حلقه فیلم عکاسی به من بده تا این دوربین رو که می‌برم منطقه ، از بچه‌ها عکس بگیرم. وقتی قسم خورد که هیچی فیلم و لوازم عکاسی ندارند ، مثل همیشه که در برابر قسم خوردن ، حق را به طرف مقابل می‌دهم ، کوتاه آمدم. ولی همینطور که داشتیم در حیاط ستاد قدم می‌زدیم ، یکی از نیروهایش برحسب اتفاق ، در کانتینری را باز کرد تا چیزی بردارد. از شانس بد سیدمحمد ، جلوی ما بود و چشم من به قفسه‌هایی افتاد که مملو بودند از فیلم و دوربین عکاسی! وقتی با تعجب و ناراحتی گفتم: «پدر آمرزیده! این همه فیلم اینجا دارید ، اون‌وقت قسم می‌خوری که هیچی ندارید؟» که سریع به نیرویی که این خطا را مرتکب شده بود توپید و در کانتینر را بست!

* کنار سنگرمان (عملیات کربلای 5 – شلمچه) جمعی چهار پنج نفره را دیدم که نداشتن سلاح و تجهیزات ، نشان می‌داد از بچه‌های گردان رزمی نیستند. تازه اگر هم بودند ، باید می‌شناختمشان. اما ظاهر هیچکدام برایم آشنا نبود. جلوتر که رفتم ، شنیدم یکی از آنها می‌گفت: «اول من می‌رم کار می‌کنم ، اگر من رو زدن ، تو بیا» و به بغل دستی‌اش اشاره کرد. دیگری هم با خونسردی و آرام گفت: «باشه. ولی اگه من رو زدن ، لودر بعدی بیاد من رو از جاده بندازه کنار تا راه بسته نشه».
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بچه‌های دلاور جهاد سازندگی بودند. قراری هم که در کمال خونسردی می‌گذاشتند ، قرار شهادت بود. هرروز چندین لودر و بولدوزر هدف توپ‌های دشمن قرار می‌گرفتند ، منهدم می‌شدند و راننده‌شان به شهادت می‌رسید ، اما راننده بعدی بی‌هیچ ترس و واهمه و بدون هرگونه امنیت و جان‌پناهی ، .مقابل تانک‌های تا خرخره مسلح ، سینه سپر می‌کرد و به کار خود ادامه می‌داد ؛ چه بسا بسیار خطرناک‌تر از کار یک آرپی‌چی‌زن ...

پی‌نوشت 1:
سلام. دیگه برای بقیه‌اش ، خودتون برید این کتاب زیبا رو بخرید و مطالعه کنید!

پی‌نوشت 2:
متأسفانه الان بچه مذهبی‌هامون دو دسته شدن. یک دسته بسیجی، یک دسته هم هیئتی. اما هیئتیِ بسیجی کم داریم. اگه به خیلی از این بچه هیئتی‌هامون بگی باید همین الان اسلحه برداری و بجنگی، بلد نیستن حتی با اسلحه کار کنن؛ چه برسه به تاکتیک‌های نظامی و غیره و ذلک! مگر اینکه خدمت رفته باشن و تازه یادشون هم نرفته باشه! اونوقت چطور ادعا می‌کنن که میخوایم انتقام سیلی حضرت زهرا (سلام‌الله علیه) رو بگیریم و تو رکاب امام زمانمون شهید بشیم و ...؟!
هیئتامونم اکثرآ شده ادابازی! بزرگترین دعاهایی هم که اونجاها صورت می‌گیره و یا به قول خودشون بزرگ‌ترین آرزوهاشون ، معمولآ یا زیارت کربلاست ، یا ساختن حرم برای ائمه اطهار (علیهماالسلام)! این چیزا خوبه ، اما نباید هدف بشه برامون تو زندگی. هدفمون باید شیعه واقعی شدن و اخلاق حسینی و زینبی داشتن تو زندگی باشه ، نه ساختن حرم! به عبارت دیگه ، ما اول باید برادریمونو ثابت کنیم! نه اینکه بریم تو هیئت و یکم ادا اصول از خودمون درآریم و سینه‌مونو سرخ کنیم و شام بخوریم و بیام بیرون دوباره روز از نو ، روزی از نو! همون آدم سابق بشیم!
خیلی متأسفم که اصلآ به فکر ظهور و مهدویت و امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) و وظایفی که نسبت به ایشون به عنوان منتظر داریم (که البته اگر باشیم) ، نیستیم. یا چرا تا اسم امام حسین (علیه‌السلام) میاد اشک می‌ریزیم ، اما برای غربت و مظلومیت آقا امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه اشریف) ککمون هم نمی‌گزه؟! شک ندارم اگه این همه که تا الان طالب زیارت حرم امام حسین (علیه‌السلام) هستیم، طالب ظهور آقامون بودیم، تا الان ایشون ظهور فرموده بودن! اشکال از ماست!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: معرفی،  مقاومت اسلامی،  دفاع مقدس،  امام زمان (عج)،  دل نوشته،  لبنان، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 ساعت 07:44 بعد از ظهر توسط حیدر

سلام. چند روزه شروع به خوندن کتاب «از معراج برگشتگان» کردم. این کتاب ، مجموعه خاطرات جالب و شنیدنی «حمید داوودآبادی» از دوران انقلاب و دفاع مقدسه که انصافآ خیلی زیبا و تأثیرگذاره و آدم رو به فضای اوائل انقلاب و جنگ تحمیلی می‌بره. پیشنهاد میکنم از دستش ندین و حتمآ مطالعه کنید.

پی‌نوشت:
دارم تاوان دلتنگیمو می‌دم ، کنار تو به آرامش رسیدم ، بیا دنیامو زیبا کن دوباره ، خدایا از تو زیباتر ندیدم ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دفاع مقدس،  انقلاب اسلامی،  شهداء،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 دی 1390 ساعت 01:51 بعد از ظهر توسط حیدر

كاروان می‌آید از شهر دمشق/ بر سر خاك شه سلطان عشق
كاروان با خود رباب آورده است/ بهر اصغر شیر و آب آورده است
كاروان آمد، ولی اكبر نداشت/ ام‌لیلی شبه پیغمبر (ص) نداشت
كاروان آمد ولی شاهی نبود/ بر بنی‌هاشم دگر ماهی نبود ...

پی‌نوشت 1:
شهادت امام حسین علیه‌السلام ، حرارتی در دل‌های مؤمنان افروخته که تا ابد خاموشی ناپذیر است!

پی‌نوشت 2:
سلام. شهادت مهندس مصطفی احمدی روشن و مهندس قشقایی رو به حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مقام معظم رهبری و خانواده‌های این عزیزان تبریک عرض می‌کنم و به قول حضرت امام (ره) ، بکشید ما را ؛ ملت ما بیدارتر می‌شود ...

پی‌نوشت 3:
یکی دو روز پیش ، اعلامه فوت معلم ریاضی دوران راهنماییم (آقای غلامحسین زواری) رو روی دیوار دیدم. انصافآ خیلی ناراحت شدم. ایشون معلمی بود که نمی‌گم نگرش منو نسبت به ریاضی عوض کرد و علاقمو نسبت به این درس مضخرف (!) زیاد ، اما معنی واقعی «معلم بودن» رو بهم فهموند ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایاً ًكمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 09:52 بعد از ظهر توسط حیدر

حالا دیگر نه حاجی بخشی هست ، نه آن لندکروز قراضه ، نه سیمینف و نه آن عَلَم بزرگ و پرهیبت!
«چقدر هوا دلگیر است ...»

لینک مرتبط:
رهبر سیاسی شاد کننده و شبهه نظامی‌ای حرفه‌ای

پی‌نوشت:
سلام. رحلت این پیر بسیجی رو تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم با امام حسین علیه‌السلام و شهدای کربلا محشور بشه. برای شادی روحش ، فاتحه‌ای قرائت کنیم همراه با صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص).

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایاً ًكمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دفاع مقدس،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 12:19 قبل از ظهر توسط حیدر
با ما به از آن باش که با خلق جهانی سید ...!

پی‌نوشت:
سلام. زندگی عجب بازی‌هایی داره ... اونی که لازمه بفهمه ، خودش می‌فهمه!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 دی 1390 ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط حیدر

همانگونه که در ابتدای انقلاب ، محرم به کمک این مردم آمد و امام خمینی (ره) فرمود؛ خون بر شمشیر پیروز است ، در قضایای 9 دی هم عاشورا به کمک ملت آمد و حماسه بزرگ و ماندگاری را خلق کرد. امام خامنه‌ای (مدظله)

پی‌نوشت:
سلام. یکی دو روز پیش ، چندتا پیامک با مضمون "کشته شدن سلمان رشدی ملعون" از چند نفر برام اومد. با یکم بررسی متوجه شدم این موضوع "صحت نداره". نکته‌ای که این وسط جلب توجه می‌کنه اینه که خیلی از ماها ، در اکثر موارد احساسی عمل می‌کنیم و تا یه چیزی رو از یک نفر می‌شنویم ، بدون اینکه بدونیم درسته یا غلط ، سریع نشرش می‌دیم. البته انتشار سریع و گسترده اینجور اخبار و پیام‌ها توی ایران ، برمی‌گرده به ریشه‌های قوی اعتقادی و مذهبی مردم. (همون اعتقاداتی که حماسه 9 دی رو خلق کرد) اما گاهی همین مسئله ، ناخواسته ممکنه باعث شایعه پراکنی و در مواردی کمک به عملیات روانی دشمن و بروز بعضی مشکلات توی جامعه بشه (مثل انتشار مشکوک و چندباره پیامک مرگ «عبدالله بن جبرین» ، مفتی تندوری وهابی عربستان). پس توصیه می‌کنم همیشه قبل از انتشار اینگونه اخبار ، اول از صحتش مطلع بشید تا خدای نکرده آب به آسیاب دشمن نریزید!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 12:15 قبل از ظهر توسط حیدر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم / اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان ، گردنیم / اگر خنجر دوستان ، برده‌ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه / همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر / از این دست عمرى به سر برده ایم

پی‌نوشت 1:
سلام. خیلی از این شعر مرحوم قیصر امین‌پور خوشم میاد! خصوصآ اگه با صدای مرحوم ناصر عبداللهی باشه ...

پی‌نوشت 2:
امشب رفتم سراغ خونه‌تکونی لینکستان (دوستان هم‌راه) وبلاگ. کاری که سعی می‌کنم هر چند وقت یکبار انجامش بدم. اصولآ یه حس لذت و تأسف توأمان نسبت به این کار دارم! لذتش برای اینه که لینک‌های اضافی رو حذف می‌کنم و تأسفشم برای اینکه "آخه چرا؟!" چرا طرف میاد یه وبلاگ می‌سازه (حتی بعضآ هم قوی کار می‌کنه) ، اما یهو می‌بینی بعد ارسال چندتا پست و یا حتی با داشتن چند سال سابقه ، بی‌خیالش می‌شه! امشب حدودآ بین 30 تا 40 تا وبلاگ رو از لیست حذف کردم که از این تعداد ، فقط یک یا دوتاشون رسمآ خداحافظی کرده بودن. کاش یکم بیشتر برای مبارزه وقت می‌گذاشتیم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شعر،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت 05:11 بعد از ظهر توسط حیدر
همین که می‌فهمن زائر امام رضا علیه‌السلام هستی ، سیل التماس‌دعاها و حاجت‌های ریز و درشت رو به سمتت روان می‌کنن! فرقی هم نمی‌کنه طرف مقابلت کی باشه و اصلآ تو این باغ‌ها باشه یا نه! از بدست آوردن شغل و همسر مناسب و حتی حاجت‌های مخفی (!) بگیر ، تا به هوش اومدن دختر خاله 16 ساله راننده تاکسی‌ای که سوارشی و 35 روزه بی‌دلیل رفته توی کما. هرچقدر هم که بهشون بگی «کعبه خود سنگ نشانیست که ره گم نشود ، حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست!» و امام رضا علیه‌السلام از همینجا هم صداتونو می‌شنوه و ... ، انگار نه انگار! گویی که منِ روسیاه ، قدیس و مستجاب‌الدعوه‌ای هستم که جلوشون ایستادم! خدای بزرگ من؛ تو ستارالعیوبی ...

پی‌نوشت 1:
سلام. مشهد جای همه دوستان خالی بود. خدا ان‌شاءالله نصیب همتون کنه. شهادت حضرت زین‌العابدین ، امام سجاد علیه‌السلام رو هم به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می‌کنم.

پی‌نوشت 2:
روم به دیوار ، امشب شب تولدمه! منم خصوصآ با مسئله‌ای که دیروز توی مشهد برام اتفاق افتاد ، الحمدلله بعد مدت‌ها توپِ توپم! تبریک‌های دوستان رو هم صمیمانه پذیرا هستم!

پی‌نوشت 3:
به سبک و سیاق متروی مشهد: ایستگاه بعد ، فلسطین ... (ان‌شاءالله)

بعدالتحریر:
تمام مزرعه کافر صدایش می زدند گل آفتابگردانی را که عاشق باران شده بود!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه،  غزه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 09:01 قبل از ظهر توسط حیدر
موضوع انشاء: احساس خود را درباره عکس ذیل بنویسید!



پی‌نوشت بی‌ربط:
گاهی وقتا یادمون میره «چیزی که عوض داره ، گله نداره!»

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  شهداء،  تحلیل،  غزه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط حیدر
امام رضا علیه‌السلام فرمودند:
«محرم ماهى بود که اهل جاهلیت ، جنگ را در آن حرام مى‌‏دانستند. اما اینها خون ما را در آن ماه حلال شمردند و حرمت ما را هتک کردند و فرزندان و زنان ما را اسیر کردند و آتش به خیمه‏‌هاى ما زدند و وسایل ما را چپاول کردند و رعایت رسول خدا صلوات‌الله‌علیه را در سفارش به ما نکردند. روز شهادت حسین علیه‌السلام ، چشم ما را ریش کرد و اشک ما را روان ساخت و عزیز ما را در زمین کربلا خوار کرد و ما را تا قیامت به گرفتارى و بلا دچار ساخت. اگر کسی خواست گریه کند ، بر مانند حسین علیه‌السلام باید گریه کند. این گریه ، گناهان بزرگ را بریزد. سپس فرمودند: شیوه پدرم این بود که وقتی محرم می‌‌شد ، خنده نداشت و اندوه بر او غالب بود تا روز دهم. روز دهم ، روز مصیبت و حزن و گری‌ه‏ایش بود و می‌‌فرمود در این روز حسین علیه‌السلام کشته شد ...»

پی‌نوشت:
سلام. روضه از این سنگین‌تر ...؟!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  تحلیل، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط حیدر
پدر کودک را بغل کرد و در آغوش گرفت.
کودک هم می‌خواست پدر را بلند کند و در آغوش بگیرد ؛ ولی نتوانست.
با خود گفت: حتمآ چند سال بعد می‌توانم!
بیست سال بعد ، پسر توانست پدر را بلند کند.
پدر سبک بود ؛ به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان ...



پی‌نوشت:
سلام. تو چشم برهم زدنی ، نصف دهه اول محرم تموم شد! من که انگار طلسم شدم! نمی‌دونم چم شده. امیدوارم زودتر به خودم بیام. دارم فرصت‌ها رو یکی یکی از دست می‌دم. دعام کنید رفقا!

پی‌نوشت بی‌ربط:
امیدوارم جمهوری اسلامی تو ادامه روابطش با روباه پیر ، یه تجدید نظر کلی و فوری داشه باشه!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  شهداء،  دفاع مقدس،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 آبان 1390 ساعت 03:11 بعد از ظهر توسط حیدر
راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند ، کنار خیابون داد میزد "دربست". نگاه‌های معنی‌دار و اعتراض‌های گاه و بی‌گاه مسافران ، هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو. به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن می‌افتاد. درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد و ... صحبت کردن.
کنار راننده ، مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون اصلآ دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد ، خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم:
راننده: برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره ، مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل و دارند ماشینش رو مصادره می‌کنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس می‌کنند و کسی هم خبردار نمی‌شه ، اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می‌دوونند!
مسافر: نوش جونش!
راننده (با نگاه متعجب): نوش جون کی؟
مسافر: نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن رو خورده!
راننده (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر): نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟!
مسافر: نه! فامیل من نبوده ، اما یکی بوده مثل همین مردم. مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده؟
راننده: نه آقا جان! اونا از ما بهترون‌اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی ، اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش!
مسافر: خب آقا جان ، راضی نیستی نخر! لاستیک نخر ...
راننده (با صدای بلند): چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم؟
مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ‌جا بند نیست و یه راننده عادی هستی ، وقتی می‌بینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد ، میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست می‌کنی ...
راننده پرید وسط حرف طرف که: آقا راضی نبودی سوار نمیشدی!
مسافر (با خونسردی): می‌بینی؟ من الان دقیقآ حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی! مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم می‌دیم ، راضی هستیم؟ ما هم مجبوریم سوار شیم! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی ، اینجوری سوءاستفاده می‌کنی ، از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر!
راننده حرفی نمی‌زد و سرش تو فرمون بود ...
مسافر که حالا کاملآ دست بالا رو داشت ، با خونسردی ادامه داد: دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ، ولی خداوکیلی چند درصد از مردم ما ، اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند ، کسی بویی نمی‌بره. اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمند. برادر من! تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه ...
راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت: چی بگم والا!
من اولین نفری بودم که توی مسیر باید پیاده می‌شدم و طبیعتآ طبق قرار اجباری با راننده ، باید 1500 تومن کرایه می‌دادم. وقتی خواستم پیاده شم ، یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید؟ با تعجب گفتم بله و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم. راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت: به سلامت!
همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی و مه‌آلود حرکت می‌کرد رو دنبال می‌کردم ، چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر می‌کردم: یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...

پی‌نوشت:
سلام. این مطلب رو توی فیس‌بوک خوندم و از دو جهت اینجا نوشتم. اول اینکه متوجه بشیم این آدم‌هایی که خلاف‌های بزرگ رو توی مملکتمون انجام می‌دن ، یکی مثل خود ماها هستن. اگه به جای اینکه مدام به فکر اصلاح دیگران و اطرافیانمون باشیم ، اول خودمون رو درست کنیم ، لاجرم جامعه‌مون هم درست می‌شه. به عبارت دیگه ، برای اصلاح جامعه باید اول از خودمون شروع کنیم. دوم اینکه اینم یه شیوه امر به معروف و نهی از منکره! چرا ما همیشه به این کار بزرگ و واجب الهی ، اینقدر کانالیزه و محدود نگاه می‌کنیم؟ خیلی وقتا بدون برخورد فیزیکی و یا حتی صحبت و تذکر به کسی ، میشه امر به معروفش کرد. هیچ‌وقت نباید فراموش کنیم که برای حل هر مسئله‌ای ، باید از راهش وارد شد.

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: كلام خدا،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 09:10 بعد از ظهر توسط حیدر
یا ایها الذین آمنو ؛ آمنو ...
ای کسانی که ایمان آورده‌اید ؛ ایمان آورید ...



اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  كلام خدا،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 آبان 1390 ساعت 12:46 قبل از ظهر توسط حیدر

سلام. شهادت سرتیپ پاسدار حسن تهرانی‌مقدم (مسئول جهاد خودکفایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) و 16 نفر از پاسداران انقلاب را به محضر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مقام معظم رهبری (مدظل العالی) ، خانواده‌های این عزیزان و ملت شریف ایران تبریک و تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم با شهدای کربلا محشور بشن. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  شهداء، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 آبان 1390 ساعت 05:25 بعد از ظهر توسط حیدر
تو خونه نشستی که احساس می‌کنی دلت گرفته. برا همین تصمیم می‌گیری بری مشهد زیارت امام رضا علیه‌السلام! بعد شروع می‌کنی به مرور خواسته‌ها و حاجت‌هات و اسامی کسایی که مشکل دارن و التماس دعا. تا خود مشهد هم مدام به همین چیزا فکر می‌کنی. اما پات که می‌رسه به حرم ، انگار دیگه حرفی برای گفتن نداری! بهو همه چیز از یادت می‌ره! یا شایدم مطمئنی حالا که تا اینجا اومدی ، بخوای نخوای حاجت روا شدی! پس دیگه گفتن لازم نیست. یه زیارت باحال می‌خونی و تو سکوت ، یکم به ضریح امام رضا علیه‌السلام نگاه می‌کنی و با دلی آرام و قلبی مطمئن از حرم می‌زنی بیرون. بعدشم فقط سکوته و آرامش ...


پی‌نوشت 1:
سلام. قسمت شد دیشب حرم امام رئوف علیه‌السلام بودم. جای همتون خالی.

پی‌نوشت 2:
امروز (20 آبان) سالروز ورود حضرت آقا (مدظله‌العالی) به شهرمونه. خیلی روزای قشنگی بود. یادش بخیر ...

پی‌نوشت 3:
تولد امام هادی علیه‌السلام رو به همه شیعیان جهان تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم من رو از دعای خیرتون بی‌نصیب نگذارید.

پی‌نوشت 4:
گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  حضرت آقا،  دل نوشته،  ویژه، 
(تعداد کل صفحات:35)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: