تبلیغات
یك وبلاگ مذهبی نظامی
به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 بهمن 1391 ساعت 04:12 بعد از ظهر توسط حیدر
با عرض سلام خدمت همه دوستانی که شاید چند سال ، شاید چند ماه و یا حتی شاید چند روزه با این وبلاگ آشنا شدید و کم و بیش بهش سرمیزنید و مطالبش رو دنبال میکنید.
25 سال از زندگی من گذشته و من از 18 سالگی تا الان ، روزهای خیلی خیلی سخت و رنج آوری رو پشت سرگذاشتم. ماجراهایی تو زندگیم اتفاق افتاد که هرکدومش به تنهایی میتونه یه کتاب یا فیلم بشه (حالا دارم رو پیشنهاداتش فکر میکنم!). حسرت خیلی چیزا رو می خوردم! از اینکه بعضی ها چیزی رو راحت بدست میارن و قدرشو نمیدونن و من که در به در دنبالشم و بدستش نمیارم ، خیلی حرص میخوردم. مثل بچه ها هم مدام با خدا دعوا و قهر و آشتیم به راه بود! بعضی رفتارها و عادت هام هم بد بود. به خاطر جوونی و خامی و صدالبته روحیاتی که داشتم و دارم ، کارایی کردم که الان از بعضیهاشون خیلی پشیمونم. زندگی یکی دو نفرم خراب کردم که البته سریع چوبشو خوردم و امیدوارم خدا هم منو ببخشه!
اما تو این چند روز ، خوب نشستم با خودم فکر کردم و برنامه ریختم و تصمیم گرفتم زندگیمو از این وضعیت خارج کنم. شاید تا الان ، راه های اشتباه زیادی رو رفته باشم ، یا طرف مقابلم رو اشتباه گرفته بوده باشم، اما معتقدم این اتفاقات باید تو زندگیم می افتاد تا به اینجا برسم. البته هنوزم اول راهم ها! ولی فکر کنم با کمک خدا ، حداقل جادۀ درست رو پیدا کردم! البته ریکس قرار گرفتن تو این مسیر خیلی بالاست! ولی سعی میکنم با اضافه کردن به دانشم و متمرکز شدن روی کار و فکر کردن به هدفم و از همه مهمتر یاری خدا ، از پسش بربیام.
تو این سالها ، با حرفام دل خیلی ها رو شکستم و خیلی ها رو از خودم رنجوندم. امیدوارم هم اونا منو ببخشن و ازم بگذرن ، هم خدا! چون فکر کنم به اندازه کافی تو این دنیا تقاص پس دادم و چندتا موقعیت خیییییییییییلی خوبی که توی مشتم بود رو راحت از دست دادم. البته گاهآ مشکل از خودم هم بوده ها ، ولی ... بی خیال! در هر صورت ، این فصل از زندگی من هم تموم شد. یعنی خودم تمومش کردم. به عبارت دیگه میخوام بازیگرا ، داستان و حتی لوکیشن سریالم رو عوض کنم! برای همین قصد دارم تمام چیزهایی که من رو به هرطریقی به خاطرات ناخوشایند گذشته وصل میکنه ، از بین ببرم که متأسفانه یا خوشبختانه این وبلاگ هم جزو این پروسه است! البته این اتفاقات یکم زمان میبره و زمینه سازی میخواد! ولی اگه خدا بخواد ، این تغییرات حتمیه! چون دیگه هیچ امیدی وجود نداره که همین وضعیت رو ادامه بدم و به جایی که میخوام برسم. پس باید از همۀ چیزهایی که راهم رو سد کردند دل کند و توکل کرد به خدا و یا علی! (البته زودتر از اینا باید اینکارو میکردم. اما ...)
البته اتفاقات خوب هم زیاد برام افتاد، اما غالب حوادث و مسائل زندگیم من رو به سمتی هدایت کرد که یه آدم بی حوصله و افسرده و تنها بشم. اما دیگه کافیه! من تازه اول راهم. باید توکل کرد و زد به دریا! با حرف زدن کسی به جایی نرسیده!
خب! دستور کار جدید این وبلاگ اینه:
من ان شاءالله فردا شب دارم میرم سفر و حدود 40 - 45 روزی نیستم. این وبلاگ تا زمانی که برگردم ، به همین حالت باقی می مونه و شما میتونید نظرات و پیشنهادات خودتون رو توش ارائه بدید. من هم ان شاءالله وقتی برگشتم ، میخونم. اما جواب نمیدم. چرا؟ چون وقتی برگردم ، میخوام به یاری خدا این وبلاگ رو کلآ از سیستم میهن بلاگ پاک کنم و خلاص! دیگه هم قرار نیست دوباره ساخته بشه. چون اسم این وبلاگ به دلیل پیشکسوت بودن (تف به ریا!) 3 حرفیه (Gun) و در سیستم جدید میهن بلاگ هم اسم وبلاگ نمیتونه کمتر از 4 حرف باشه. پس این وبلاگ ، رسمآ از صحنه روزگار حذف میشه و من هم دوباره وسوسه نمیشم که برپاش کنم! کسی هم نمیتونه ازش سوءاستفاده کنه. البته اگه حرفی ، حدیثی ، چیزی هست ، من تا فردا شب هستم و جواب میدم. ولی فقط تا فردا شب!
امیدوارم که هرجا هستید ، خوب و خوش و خرم و شاد و خندان باشید. برای من هم همیشه و همه جا ، خیلی خیلی دعا کنید که به دعای تک تکتون نیاز دارم. عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد، بچه‌بازیست مگر؟! عشق جگر می‌خواهد! یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: عمومی،  دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 ساعت 09:38 بعد از ظهر توسط حیدر
خدایا! چقدر زود عذاب گناهان را نازل میکنی!
من تنها یک گناه کردم و عاشق شدم؛
زود بود که با دور کردنش از من ، مرا در عذاب دوریش بسوزانی ...

پی نوشت:
سلام. شهادت پیامبر رحمت (ص) و امام غریب حضرت امام حسن مجتبی (ع) رو به همه مسلمانان جهان (خصوصاً شیعیان) تسلیت عرض می کنم. من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید خواهشاً که داغونما! یعنی لِه لِه ...


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 دی 1391 ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط حیدر
تازه الان که حرف رفتن رو لبته، قدر اون لحظه ها رو فهمیدم! هنوز اگه بخوای برای بودنم ، مث گذشته جونمو می دم ...

طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط حیدر
نمیدونم خاصیت زمستونه یا کفاره گناهام! البته شایدم به خاطر آلبوم جدید خواجه امیری باشه ...
ولی انگار برگشتم به گذشته؛ دوباره تنهایی و بستنی کاکائویی و عمرو دیاب و یونیت و جدیدآ Call of Duty!
حس دوست داشتنیِ خسته کننده ایه. همش تکرار و تکرار و تکرار

حرف هایی از سر خستگی برای خالی شدن (خدایا نشنیده بگیر):
خسته شدم. بریدم. حداقل تهِ تکرارهای پارسال ، یه امیدی بود به رسیدن. اما الان چی؟ منتظرم رسمآ بره و من از ته دل باور کنم که منو اینجا گذاشت و خودش رفت! پس اون همه دوندگی هام چی میشه خدا؟ اوووووون همه قول و قراری که با هم گذاشتیم ، اون همه چله ها ، اون همه آبرو گذاشتنا ، اون همه دل خوش کردنا و خوشحال شدنا و امیدوار شدنا و ...! یعنی همشون «به همین راحتی» کشک؟! بابا اگه به صلاحم نیست ، پس چرا همش جلو چشممه؟! پس چرا هرروز باید با کوچکترین مسئله ای یادش بی افتم و داغ دلم تازه شه؟ چرا نمیگذاری فراموشش کنم؟ مگه خودت وعده ندادی یا خودش رو میدم ، یا کمک میکنم فراموشش کنید؟ پس چرا هرروز بیشتر دیوونش میشم؟ دیگه طاقت ندارم.
بقیه هم که منو نمیفهمن. تو دنیای خودشونن و فقط بلدن زخم زبون بزنن و تیکه بار آدم کنن! البته گور بابای همشون ، ولی مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟ چقدر طاقت داره؟ چندبار میتونه لب چشمه بره و تشنه برگرده و دم نزنه؟ چقدر میتونه به اونایی که دارن و قدرشو نمیدونن نگاه کنه و حسرت (غبطه) بخوره؟ چقدر میتونه به بیرحمی یه نفر فکر کنه؟ چقدر میتونه به حماقتای نادانسته خودش فکر کنه؟ مگه خودت این عشق رو تو دلم نگذاشتی؟ مگه خودت راهشو (بهتره بگم راه های مختلف رسیدن بهشو) بهم نشون ندادی؟ مگه خودت بهترینش رو جلوی پام نگذاشتی؟ اصلآ مگه خودت روحیات منو نمیشناختی؟ مگه نمیدونستی اینجوری ام؟ پس چرا؟ آخه چرا؟ چرا بردیم تو بهشت و دوباره برم گردوندی تو قفس و درو قفل کردی؟ پس کی این آسایشی که خودت گفتی بعد هر سختی در پیشه ، بهم میرسه؟
دیگه تحمل این قفس لعنتی رو ندارم! خودتم میدونی! خلاصم کن! یا ببرم ، یا ببرم! دیگه طاقت اینجا موندن رو ندارم. نمیخوام همرنگ این جماعتِ مسخرهِ کوچیکِ اهل شعارِ ضعیفِ پست بشم! دیگه از خلاف جریان شنا کردن خسته شدم! من اهل اینجا نیستم ...

پی نوشت:
سلام. میگن تا وقتی یه آدم تشنه آب نخورده ، میتونه خوب تشنگی رو تحمل کنه. اما امان از وقتی که یک جرعه (فقط یک جرعه) آب بخوره و دیگه نگذارن بخوره! و بدتر از اون اینه که جلوی همین آدم ، آب بخورن! حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ...


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر 1391 ساعت 12:41 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. ان شاءالله به زودی میخوام یه سفر برم. یه سفر خوب به یه جای خیلی خوب که یهویی پیش اومد! ولی با خودم عهد کردم به هیچکس (حتی پدر و مادرم) نگم کجا میرم! دیگه بسه هرچی همه چیزمو همه فهمیدن! بسه زندگی کردن برای خوش آمد دیگران! دیگه میخوام برای خودم زندگی کنم! فقط و فقط خودم! فقط هم به خدا جواب پس می دم ... همین!


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر 1391 ساعت 09:45 بعد از ظهر توسط حیدر
خدایا دارم کم میارم!
کجایی؟ پس قول و قرارمون چی شد...؟
خسته ام

پی نوشت:
این روزها «اصلآ» حال خوبی ندارم ...


طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت 12:21 قبل از ظهر توسط حیدر
شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار
نمیدونم اون چیزی که توی چشماش میبینم رو شما هم میبینید؟
من پاکی و معصومیت رزمنده های دوران دفاع مقدس رو توی چهرۀ یه رزمندۀ جوون و مصمم امروزی میبینم!
چیزی که خیلی وقته به این راحتی ها نمیشه پیدا کرد ...

لینک های مرتبط:
ننه من تکاور شدم! (گزیده زندگینامه و تصاویر شهید صفری تبار)
کلیپ صحبت های شهید صفری تبار در گلزار شهدای اصفهان درباره شهداء و آرزوی شهادت
کلیپی از پیدا شدن جنازۀ نیروهای یگان ویژه صابرین سپاه در تپه جاسوسان
 
پی نوشت 1:
سلام. چیه؟! دلم خواست ، برگشتم! برنامه ام هم اصلآ مشخص نیست. شاید ادامه دادم ، شایدم نه ...
 
پی نوشت 2:
چشم به هم زدیم ، محرم هم از راه رسید. ان شاءالله امسال تاسوعا و عاشورا ، در جوار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج (ع) خواهم بود. دعاگوی همه هم هستم! راستی خیلی برام دعا کنید. یه کارایی میخوام انجام بدم که برای شروع ، به دعای خیر تک تکتون نیاز دارم! خوهشآ دریغ نکنید. یا علی!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  نیروهای ویژه،  شهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 02:00 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. انگار همین دیروز بود ؛ 12 اسفند 1383. این وبلاگ رو تأسیس کردم تا علاقم نسبت به سلاح‌های مختلف رو نشون بدم! (اسم وبلاگ برای همین Gun هست) اما دلم نمی‌خواست کسی بدونه کی هستم. بنابراین با اسم مستعار شروع به نوشتن کردم. اون زمان ، مطالبی رو از مجله تخصصی جنگ‌افزار تایپ می‌کردم و با عکس می‌زدم توی وبلاگ. اسم اینجا رو هم گذاشته بود وبلاگ تخصصی اسلحه و مهمات. یادش بخیر! سرخوش بودم برای خودم ... بعد چند وقت ، یه شیرِ پاک خورده‌ای حرفی زد که راستش بهم برخورد! گفت «یعنی هنر تو فقط اینه که از مجله جنگ‌افزار کپی کنی؟!»
این شد که از فاز صرفآ جنگ‌افزار ، زدم تو فاز مطالب نظامی! مطالب مختلف نظامی رو از اینطرف اونطرف کپی می‌کردم و با ذکر منبع ، توی وبلاگم قرار می‌دادم! بعد یه مدت ، با خودم گفتم این که نشد وبلاگ! از اونجا بود که شروع کردم به تولید محتوا! اولش سخت بود و زیاد از خودم چیزی نمی‌نوشتم. فوقش یه پی‌نوشت! ولی بعد کم‌کم دستم راه افتاد و گفتم هرچی بادا باد! می‌نویسم ، هرکی خوشش نیومد ، نیاد اینجا! همین‌قدر مغرورانه! واللا!!!
تقریبآ از همون زمان بود که اسم وبلاگو به یک وبلاگ مذهبی نظامی تغییر دادم. مخاطبم هم کم‌کم (چه شعرگونه!) تغییر کرد و طیف بیشتری رو در بر گرفت. تصمیم گرفتم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم و چون کسی نمی‌دونست این وبلاگ کیه ، خیلی راحت بودم و همه حرفمو می‌زدم بی‌نگرانی! اما این وسط مسائلی پیش اومد که باعث شد خیلی از دوستان و اطرافیانم بفهمن این وبلاگ برای منه و دیگه راحت نتونم حرفام رو بنویسم. برای همین مدت‌هاست که دیگه اونجوری که می‌خوام ، وبلاگم رو بروز نمی‌کنم و اگر هم بروز کنم ، چیزی نیست جز حدیث نفس ...
روزهای خوب و بد زیادی رو اینجا سپری کردم. از بحث‌های بیهوده با آدم‌های بیهوده و صحبت‌های مفید با آدم‌های به‌دردبخور و پیدا کردن دوستانی که گاهآ دوستی‌مون فراتر از فضای مجازی پیش می‌رفت و به دنیای حقیقی کشیده می‌شد! تجربیات زیادی هم تو این 7 سال کسب کردم. تجربیاتی که شاید اگه این وبلاگو نمی‌زدم ، هرگز بدستشون نمی‌آوردم.
اما دیگه حدیث نفس کافیه! شاید تو یه وبلاگ دیگه و با یه اسم و رسم دیگه وبلاگ‌نویسی رو ادامه بدم و حرفای دلمو بزنم ، اما تصمیم گرفتم این وبلاگ رو که اتفاقآ خیلی دوستش دارم و خیلی هم براش وقت گذاشتم ، بروز نکنم! باید کم‌کم از چیزایی که دوستشون دارم دل بکنم تا بتونم از خودم بگذرم و به خدا برسم (ان‌شاءالله). راه درازی در پیش داریم ، پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
در آخر هم از همه دوستان و همراهان عزیزم عاجزانه تقاضا دارم که این بنده حقیر سرتاپا تقصیر رو حلال کنن و کم و کاستی‌های وبلاگ رو ببخشن. به امید دیدار مجدد ، حیدر

عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد/ بچه‌بازیست مگر؟! عشق جگر می‌خواهد!

خداحافظ ؛ همین حالا
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 06:54 بعد از ظهر توسط حیدر
هنوز گاهی میان آدم‌ها گم می‌شوم...!
کوچه‌ها را بلد شدم، خیابان‌ها را بلد شدم، ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را، رنگ‌های چراغ راهنمایی را؛
ولی هنوز گاهی میان آدم‌ها گم می‌شوم، آدم‌ها را بلد نیستم ...

پی‌نوشت:
سلام. حرف برای گفتن زیاد دارم. اما دریغ از یک بند انگشتِ کوچک حوصله! ببخشیدم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 05:08 بعد از ظهر توسط حیدر
سلام. اگه خدا بخواد ، فردا (جمعه) دارم می‌رم تو دل فتنه! ان‌شاءالله وقتی برگشتم (البته اگر بازگشتی در کار بود!) ، می‌گم کجاها رفتیم و چکارا کردیم. شدیدآ هم به دعای خیر تک‌تک‌تون نیاز دارم.

پی‌نوشت:
خدایا! اگر نمی‌تونم باری رو از دوش اسلام و انقلاب ، رهبر و کشورم بردارم ، تو این دنیا نگهم ندار!

اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: ویژه،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 01:00 قبل از ظهر توسط حیدر
امروز خیلی داغون بودم
خراب و عصبی ...
زنگ زدم یکی از رفقای قدیمی و 2 ساعتی بیرون با هم بودیم
از گذشته‌ها گفتیم؛ از خاطرات خوب گذشته ...
سبک شدم و شاد
نعمت بزرگیه دوست خوب

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: دل نوشته،  ویژه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 09:01 بعد از ظهر توسط حیدر
امام خمینی (ره): ملتی که شهادت دارد ، اسارت ندارد.



پی‌نوشت:

این عکس ، روانم رو نابود کرد. خدایا؛ خودت کمکم کن ... دیگه طاقت ندارم!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: غزه،  ویژه،  شهداء،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 07:38 بعد از ظهر توسط حیدر

صهیونیست های خونخوار و جنایتكار بدانند كه خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد را دوچندان می كند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره مندی های مادی خود را در راه دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استكبار فدا كردند و این ارزش والایی است كه همه‌ی وجدان های انسانی در برابر آن سر تعظیم فرود می آورند. رضوان خدا بر او و بر همه ی مجاهدان راه حق باد.
«بخشی از پیام امام خامنه‌ای به مناسبت شهادت فرمانده جهادی ، عماد مغنیه»

پی‌نوشت:
سلام. خبر آمد خبری در راه است ... دعا کنید!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: لبنان،  ویژه،  شهداء،  حضرت آقا،  تصویر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 07:06 بعد از ظهر توسط حیدر
به گزارش واحد اطلاع‌رسانی رزمنده‌گان مقاومت پاراچنار ، ظهر امروز (ساعت ۱۳ روز جمعه ۲۸ بهمن به وقت تهران) در حالی که اهالی پاراچنار از نماز جمعه به منازل و محل کسب و کار خود باز می‌گشتند ، انفجاری مهیب تمام این شهر را لرزاند. این انفجار که در کورمی بازار (یکی از پر اردحام‌ترین بازارهای پاراچنار) و توسط یک عامل انتحاری برروی یک موتور سیکلت انجام شد ، 26 شهید و  45 جان‌باز در پی داشت.
لازم به ذکر است فرد انتحاری ، از وابسته‌گان گروهک مرتد وهابیت و نیروهای طالبان پاکستان بود که شب قبل را در هتل الفاروق پاراچنار (متعلق به سلفیون ایالت کورم ایجنسی) گذرانده و تمهیدات و چه‌گونه‌گی جنایت وی نیز در همان هتل طرح‌ریزی شده بود. از همین رو مردم نماز‌گزار پاراچنار پس از پی بردن به این موضوع ، به هتل مزبور حمله‌ور می‌شوند تا آن‌جا را که لانه‌ی فساد و جاسوسی وهابیون بوده به آتش بکشند که با اقدام شدید ارتش پاکستان مواجه شده و در همین اثناء ، 7 تن از شیعیان معترض به ضرب گلوله‌ی ارتش پاکستان به شهادت رسیده و یک تن دیگر نیز با اقدام عمدی ، در زیر شنی‌های تانک ارتش له شده و شهید می‌گردد. گفتنی است دو خودروی ون نیز که امروز از پیشاور به سمت پاراچنار در حرکت بودند به دلایل نامعلومی هنوز به مقصد خود نرسیده و از سرنوشت سرنشینان این دو خودرو نیز اطلاعی در دست نیست.
گفتنی است این دومین حادثه‌ی دل‌خراش در پاراچنار پس از انعقاد قرارداد به اصطلاح صلح از اول پاییز ۱۳۹۰ می‌باشد که به صورت یک طرفه و از جانب وهابیون و طالبان نقض می‌شود. شایان ذکر است پاراچنار در سه ماه گذشته ، آرام‌ترین روزهای خود را ظرف ۶ سال اخیر داشته است. همچنین اقدامات امروز در پاراچنار، بی‌ارتباط با سفر رییس جمهور کشورمان به آن کشور نیست. لذا انتظار می‌رود جهت تسلای خاطر مظلومان پاراچنار دولت جمهوری اسلامی موضعی قاطع اتخاذ نماید.

تصویری از انفجار امروز در پاراچنار
تصویری از انفجار امروز در پاراچنار

پی‌نوشت:
سلام. حرفی برای گفتن ندارم. یعنی نه که نداشته باشما ، اما دیگه خسته شدم از "حرف زدن" ...

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: تصویر،  شهداء،  ویژه،  پاراچنار، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 03:18 بعد از ظهر توسط حیدر
در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران و همچنین ولادت پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفی (صلوات‌الله علیه)، آیین رونمایی و نمایش مستند «زخم پیوار» (روایتی از مظلومیت شیعیان پاراچنار) کاری از مستندسازجهادی و حزب‌اللهی «سهیل کریمی»، با حضور اعضاء گروه «مدافعان پاراچنار» و دیگر فرهیختگان و اصحاب رسانه برگزار خواهد شد.
زمان: پنجشنبه 20 بهمن 1390، از ساعت 15:00
مکان: خیابان آیت‌الله طالقانی، بعد از برج بانک ملت (تقاطع خیابان ایرانشهر)، نبش خیابان شهید موسوی، موزه مرکزی شهداء
نشانی از ایستگاه متروی شهید مفتح: بعد از دیوارهای لانه جاسوسی، روبه‌روی اتاق بازرگانی، موزه مرکزی شهداء
منتظر حضور گرم و پرشور همه شما عزیزان هستیم ...

لینک مرتبط:
برای مشاهده تیزر مستند زخم پیوار، اینجا را کلیک نمایید.

پی‌نوشت مهم:
سلام. 17 ربیع‌الاول پارسال (سال 1389) رو یادتونه؟ همون روزی که قرار شد برای آزادی پاراچنار از دست وهابیت و طالبان ، روزه بگیریم؟ امسال هم قراره 17 ربیع‌الاول (مصادف با جمعه 21 بهمن 1390) ، به همون نیت روزه بگیریم. اصلآ 17 ربیع‌الاول ، شده روز جهانی همبستگی با شیعیان پاراچنار. اگه نمی‌تونیم سلاح بدست بگیریم و یا با کمک‌های نقدی و غیرنقدی به یاری این شیعیان مظلوم بریم ، حداقل روز 17 ربیع‌الاول (جمعه 21 بهمن 1390) رو همه با هم با این نیت ، روزه بگیریم: «یک روز روزه‌ نذر می‌کنم برای بازگشت هر چه سریع‌تر آرامش به پاراچنار، با نیت سهیم شدن در جهاد مقدس مظلومان آن دیار علیه کفر جهانی و جهل شیطانی، قربة الی الله ...»

پی‌نوشت:
به دوستانتون هم اطلاع بدید. هم برای حضور در مراسم رونمایی مستند و هم برای روزه گرفتن. خدا خیرتون بده!

اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]


طبقه بندی: شهداء،  ویژه،  پاراچنار، 
(تعداد کل صفحات:35)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

بسیجی‌ام

به امید ظهور پنجره‌ام

و بازمانده‌ی نسل هزاره‌ی حنجره‌ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می‌کنند می‌گویم

اگر چه گفته‌ام اکنون بلند می‌گویم

که تا به چشمه‌ی نور حیات روزنه‌ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه‌ایست ...

لوگوی حمایتی



نویسندگان
آخرین مطالب
دانش‌نامه مهدویت
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
دوستان هم‌راه
نظرسنجی
چقدر به صحت اخبار منتشر شده در رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی (بی‌بی‌سی و VOA و ...) اعتماد دارید؟












آمار سایت
بازدیدهای امروز: نفر
بازدیدهای دیروز: نفر
كل بازدیدها: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر
تعداد نویسندگان: عدد
كل مطالب: عدد
آخرین بروز رسانی: